تبلیغات
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب كاروان اسرا در کوفه
 
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه
جهت دسترسی آسان به اشعار مورد نظر، از فهرست موضوعات استفاده کنید
موضوعات اشعار
دوشنبه 1397/07/16

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


مادر میان کوچه ها یکبار اگر رفت

دختر چهل منزل میان هر گذر رفت

مادر میان آتش در معجرش سوخت

دختر به زور آستین معجر به سر رفت

مادر میان‌ چهل نفر افتاد اما

دختر میان حلقۀ صدها نفر رفت

مادر اگر با درد پهلو رفت مسجد

دختر به کاخ شام با درد کمر رفت

مادر اگر باگوش پاره خانه برگشت

دختر به ویرانه ولی پاره جگر رفت

مادر به پیش دیدۀ انصار افتاد

دختر به پیش چشم قومی بدنظر رفت



موضوع : كاروان اسرا در شام، كاروان اسرا در کوفه، در مسیر کوفه و شام، 
دوشنبه 1397/07/16

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


کاسه ی چشم مرا از آب زمزم پر کنید

کاسه ی خالی من را نیز نم نم پر کنید

من به اینکه روز و شب اینجا بیایم دلخوشم

راضی ام این کاسه را هر بار، کم کم پر کنید

کربلایی شد کسی که صبر او لبریز شد

لطف کرده، کاسه ی صبر مرا هم پر کنید

این همان شورِ غمِ عشقِ حسین بن علی است

سینه ی ما را از این شور دمادم پر کنید

شیعیان باید قیام دیگری بر پا نمود

عالمی را از دم جانم حسینم پر کنید

بر سر نام علی این جنگ ها بر پا شده

هر کجا را باید از این ذکر و پرچم پر کنید

زینبش با دست بسته تا سر بازار رفت

دفتر اشک مرا این بار زین غم پر کنید

بعد از این دیدید اگر که خانمی خورده زمین

دور او را زودتر با چند مَحْرَم پر کنید



موضوع : كاروان اسرا در شام، كاروان اسرا در کوفه، در مسیر کوفه و شام، 

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


سر به دریای غم‌ها فرو می‌کنم

گوهر خویش را جستجو می‌کنم

من اسیر توام، نی اسیر عدو

من تو را جستجو کوبه‌کو می‌کنم

تا مگر بر مشامم رسد بوی تو

هر گلی را به یاد تو، بو می‌کنم

استخوانم شود آب از داغ تو

چون تماشای آب و سبو می‌کنم

صبر من آب چشم مرا سد کند

عقده‌ها را نهان در گلو می‌کنم

تا دعایت کنم در نماز شبم

نیمه‌شب با سرشکم وضو می‌کنم

هم‌کلامم تویی روز بر روی نی

با خیال تو شب گفتگو می‌کنم

جان عالم تو هستی و دور از منی

مرگ خود را دگر آرزو می‌کنم



موضوع : كاروان اسرا در شام، كاروان اسرا در کوفه، در مسیر کوفه و شام، 
دوشنبه 1397/07/16

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


مداوم چشم تر بوده ست با ما

شکسته بال و پر بوده ست با ما

که گفتی نیستی با ما برادر؟!

سر تو همسفر بوده ست با ما

***

تحمل کردن زنجیر با من

شهادت با تو و تکبیر با من

میان مجلس دل مرده ی شام

تلاوت با تو و تفسیر با من



موضوع : كاروان اسرا در شام، كاروان اسرا در کوفه، در مسیر کوفه و شام، 
یکشنبه 1397/07/15

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


نسیم حزن وزیده، حسین چشم تو روشن

شرر به خیمه رسیده، حسین چشم تو روشن

تو رفتی و نشنیدی که خواهرت سر گودال

چقدر طعنه شنیده، حسین چشم تو روشن

برای رأس تو بر نی رباب ضجه کشید و

سکینه سینه دریده، حسین چشم تو روشن

قسم به عصمت زهرا، کسی ز روز تولد

مرا اسیر ندیده، حسین چشم تو روشن

که گفته است؟! دروغ است این که حرمله اصلا

سرم هوار کشیده، حسین چشم تو روشن

به زیر بوته ی خاری فدا شدند دو دختر

غریب و رنگ پریده، حسین چشم تو روشن

رسیده صحبت غارت میان لشکر دشمن

به جسم چند شهیده، حسین چشم تو روشن



موضوع : كاروان اسرا در شام، كاروان اسرا در کوفه، در مسیر کوفه و شام، 

حضرت زینب(س)-کوفه


خبر پیچید تا کامل کند دیگر خبرها را

خبر داغ است و در آتش می‌اندازد جگرها را

غروبی تلخ، بادی تلخ‌تر از دور می‌آمد

که خم می‌کرد زیر بار اندوهش کمرها را

به روی روسیاهی یک به یک آغوش وا کردند

همان‌هایی که بر مهمانشان بستند درها را

همان‌هایی که در مسجد پدر را غرق خون کردند

به خون خویش غلطاندند، در صحرا پسرها را

و باد آرام درها را به هم می‌زد، صدا پیچید

که برخیزید اهل کوفه آوردند سرها را...

خبر آمد، سری بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد

کسی جز آل پیغمبر ندارد این هنرها را



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
دوشنبه 1397/07/9

حضرت زینب(س)-کوفه-دودمه


دختر فاطمه و حیدر کرار منم

شیر پیکار منم

بعد عباس در این کوفه علمدار منم

شیر پیکار منم



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
دوشنبه 1397/07/9

حضرت زینب(س)-کوفه


زیبا هلال یک شبه، ای سایۀ سرم

بالا نشسته ای مرا می کنی نگاه

عالم همه پناه به نام تو می برند

حالا ببین که خواهر تو گشته بی پناه

 

تو قرص ماه بودی و حالا شدی هلال

دیشب مگر چگونه شبت کرده ای سحر

روی تو سوخته چونان روی مادرم

خاکستر است لای همه گیسوان سر

 

عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت

حالا تو روی نیزه و من بین محملم

هر بار نیزه دار، سرت چرخ می دهد

با هر تکانِ نیزه تکان می خورد دلم

 

از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود

زخمی شده دو گونه تو در وضوی خاک

دامن گرفته ام پی رأس تو هر قدم

تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک

 

عمری ندیده است کسی سایه مرا

حالا ببین که رنج و بلا یاورم شده

شاه نجف کجاست تماشا کند مرا

این آستین کهنه حجاب سرم شده



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
یکشنبه 1397/07/8

حضرت زینب(س)-کوفه


نزدیک دروازه رسیدم تا... دلم سوخت

خیلی میان این شلوغیها دلم سوخت

اوباش شهر کوفه دورم را گرفتند

در بینشان بودم تک و تنها دلم سوخت

وقتی کنیز سابقم نان دست من داد

چیزی نگفتم به کسی اما دلم سوخت

اینها که میخندند من را میشناسند

از چشم های آشنا آقا دلم سوخت

هرجا سرت را روی نی دیدم دلم ریخت

دیدم سرت را زیر دست و پا دلم سوخت

پیرزنی که با عصا بر پهلویم زد

هی ناسزا میگفت بر زهرا دلم سوخت

دارند عبایت را حراجی میفروشند

پس بیشتر از هرکجا اینجا دلم سوخت

زندانی کوفه شدم چشم تو روشن

دیدی همینکه جای خوابم را دلم سوخت



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
یکشنبه 1397/07/8

امام حسین(ع)-کوفه


سایۀ راس تو تا برسرم ای یار افتاد

آسمان ازغم تو برسرم انگار افتاد

کوفیان برمن و برگریه ی من میخندند

گل افسردۀ تو بین دوصد خار افتاد

تاکه هجده سر ببریده به نی دیدم من

یادم از عمر کم مادر بیمار افتاد

کوفیان راس تو را بر سر نیزه بستند

وای ازغصه دگر، قلب من از کار افتاد

همۀ شهر به من طعنه زنان میگویند

گذر دخت علی بر سر بازار افتاد

چادرم پاره شد از بس که به من سنگ زدند

تاکه دید، از سر نی راس علمدار افتاد

از تو ای یار چه پنهان که دوچشمم تار است

هیچ دانی که چه بر من به شب تار افتاد



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
یکشنبه 1397/07/8

حضرت زینب(س)-کوفه


زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است

روضه خوان از خبر آینه، حیران شده است

روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند

گویی از آخر این روضه پشیمان شده است

روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند

ماه از حادثۀ کوفه، هراسان شده است

مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر

بعد از این صاعقه ها نوبت باران شده است

روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست

فهم این روضه برای همه آسان شده است

چند سال است که درگیر همین بیدلی ام

"آتش و آب بهم دست و گریبان شده است"

شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش

ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است

روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب

این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 

حضرت زینب(س)-کوفه


دروازۀ کوفه را که دیدم

از سمت تو «یاعلی» شنیدم

یک عمر در این فضا أذان را

از مأذنه با علی شنیدم

 

چشمم که به شهر کوفه افتاد

والله بجز علی ندیدم

با منطق ((ما رأیت الا))

بالله بجز علی ندیدم

 

میمیرم اگر نگاه گرمت

مرهم به روی دلم نریزد

با سنگ زدن به روی ماهت

زیبایی تو بهم نریزد

 

ای ناطق آیه های قرآن

قرآن تویی و مفسرت من

یک آیه بخوان ز رفع تهمت

تا شرح دهم برای دشمن

 

ای معنی آیه های تطهیر

لبهات چرا بخون نشسته

ای زینت دامن پیمبر

پیشانی تو چرا شکسته

 

تا جانِ یتیم تو نرفته

یک لحظه نظر بسوی او کن

تا سنگ نخورده بیش از اینها

فکرِ سپری به روی او کن

 

کوفه شده شهرِ سنگ باران

سرهای شکسته شاهد ماست

از سنگ زدن گله نداریم

نان و صدقه شرار دلهاست

 

انکار کنند نام ما را

انگار به کوفه ناشناسیم

ما آل علی و آل زهرا

از تیر بلا نمیهراسیم

 

این است پیام کربلایی

با آل زیاد در ستیزیم

با مکر بنی امیه والله

جز از درِ جنگ بر نخیزیم 



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 

خطبه حضرت زینب(س)-کوفه


مسافرم من و گم کرده کوکب اقبال

نه شوق بدرقه دارم، نه شور استقبال...

من از نواحی «اللهُ نور» می‌آیم

من از زیارت سر در تنور می‌آیم

من از مشاهدهٔ مسجدالحرام وفا

من از طواف حریم حضور می‌آیم

درون سینه‌ام، اشراق وادی سیناست

من از مجاورت کوه طور می‌آیم

سفیر گلشن قدسم، همای اوج شرف

شکسته بال و پر، اما صبور می‌آیم

هزار مرتبه نزدیک بود جان بدهم

اگرچه زنده ز آفاق دور می‌آیم

ضمیر روشنم آیینهٔ فریبایی‌ست

و نقش خاطر من آنچه هست، زیبایی‌ست

سرود درد به احوال خسته می‌خوانم

نماز نافله‌ام را، نشسته می‌خوانم...

ز باغ با خود، عطر شکوفه آوردم

پیام خون و شرف را به کوفه آوردم

سِپُرد کشتی صبرم، عنان به موج آن روز

صدای شیون مردم گرفت، اوج آن روز

چو لب گشودم و فرمان «اُسکُتوا» دادم

به شکوهِ پنجره بستم، به اشک رو دادم

به کوفه دشمن دیرین سپر به قهر افکند

سکوت، سایهٔ سنگین به روی شهر افکند

میان آن همه خاکستر فراموشی

صدای زنگ جرس‌ها، گرفت خاموشی

چو من به مردم پیمان‌شکن، سخن گفتم

صدا صدای علی بود، من سخن گفتم ...

هلا جماعت نیرنگ‌باز، گریه کنید

چو شمع کُشته، بسوزید و باز گریه کنید

اگر به عرش برآید خروشِ خشم شما

خداکند نشود خشک، اشک چشم شما

شما که دامن حق را ز کف رها کردید

شما که رشتهٔ خود را دوباره وا کردید

شما که سبزهٔ روییده روی مُردابید

شما که دشمن بیداری و گران‌خوابید

شما ز چشمهٔ خورشید دور می‌مانید

شما به نقرهٔ آذین گور می‌مانید

شما که روبروی داغ لاله اِستادید

چه تحفه‌ای پی فردای خود فرستادید؟

شما که سست نهادید و زشت رفتارید

به شعله شعلهٔ خشم خدا گرفتارید

عذاب و لعنت جاوید مستحَقّ شماست

به‌جای خنده، بگریید، گریه حَقّ شماست

شما که سینه به نیرنگ و رنگ آلودید

شما که دامن خود را به ننگ آلودید

دریغ، این شب حسرت سحر نمی‌گردد

به جوی، آبروی رفته برنمی‌گردد

به خون نشست دل از ظلم بی‌دریغ شما

شکست نخل نبوت به دست و تیغ شما

شما که سید اهل بهشت را کشتید

چراغ صاعقهٔ سرنوشت را کشتید

گرفت پرده به رخ آفتاب و خم شد ماه

چو ریخت خونِ جگرگوشهٔ رسول الله...

به جای سود ز سودای خود زیان بُردید

امید و عاطفه را نیز از میان بردید

شما که سکّهٔ ذلت به نامتان خورده‌ست

کجا شمیم وفا بر مشامتان خورده‌ست؟

شما که در چمن وحی آتش افروزید

در آتشی که بر افروختید می‌سوزید

چه ظلم‌ها که در آن دشتِ لاله‌گون کردید

چه نازنین جگری از رسول، خون کردید

چه غنچه‌ها که دل آزرده در حجاب شدند

به جرم پرده‌نشینی ز شرم آب شدند

از این مصیبت و غم آسمان نشست به خون

زمین محیط بلا شد، زمان نشست به خون

فضا اگر چه پر از ناله‌های زارِ شماست

شکنجه‌های الهی در انتظار شماست

مصیبت از سرتان سایه کم نخواهد کرد

کسی به یاری‌تان، قد علم نخواهد کرد

شمیم رحمت حق بر مشامتان مَرِساد

و قال عَزَّوَجَل: رَبّکُم لَبِالمِرصادِ

سخن رسید به اینجا که ماهِ من سَر زد

کبوتر دلم از شوق دیدنش پر زد

هلال یک شبه‌ام را به من نشان دادند

دوباره نور به این چشم خون‌فشان دادند...

به کاروان شقایق به یاس‌های کبود

نسیم عاطفه از یار مهربان دادند

دوباره در رگ من خون تازه جاری شد

دوباره قلب صبور مرا تکان دادند

دوباره عشق به تاراج هوشم آمده بود

صدای قاری قرآن به گوشم آمده بود

به شوق آن‌که به باغ بنفشه سر بزند

دوباره همسفر گل‌فروشم آمده بود

صدای روح‌نوازش غم از دلم می‌برد

اگرچه کوه غمی روی دوشم آمده بود

دلم چو محمل من روشن است می‌دانم

صدا صدای حسین من است، می‌دانم

هلال یک‌شبهٔ من که روبروی منی!

که آگه از دل تنگ و بهانه‌جوی منی!...

خوش است گرد ملال از رخ تو پاک کنم

خدا نکرده گریبان صبر چاک کنم

بیا که چهرهٔ ماهت غم از دلم بِبَرد

ز موج‌خیز حوادث به ساحلم بِبَرد...

شبی که خواهر تو در نماز نافله بود

تو باز، گوشهٔ چشمت به سوی قافله بود

چو خار، با گل یاسین سَرِ مقابله داشت

سه‌ساله دختر تو پایِ پُر ز آبله داشت...

امام آینه‌ها طوقِ گُل به گردن داشت

امیـر قافـلهٔ نور غُل به گردن داشت

مصیبتی که دلِ «سَهلِ ساعدی» خون شد

ز غصه نخل وفا مثل بید مجنون شد

برای دیدن ما صف نمی‌زدند ای کاش

میان گریهٔ ما کف نمی‌زدند ای کاش...

کویر، نورِ تو را دید و دشت زر گردید

سر تو آینه‌گردانِ طشت زر گردید

الا مسافر کُنج تنور و دِیْر بیا

مُصاحب دل زینب! سفر بخیر بیا

اگر چه آیتی از دلبری‌ست گیسویت

چه روی داده که خاکستری‌ست گیسویت؟

سکوت در رَبَذه از ابی‌ذران هیهات

لب و تلاوت قرآن و خیزران هیهات

خدا کند پس از این آفتاب شرم کند

عطش بنوشد و از روی آب شرم کند

ستاره‌ای پس از این اتفاق سر نزند

«شفق» نتابد و ماه از محاق سر نزند



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 

حضرت زینب(س)-کوفه


وسط روز گرفتار شبم باور کن

بازهم شعله کشیده غضبم باور کن

اولین بار شلوغی گذر را دیدم

چه شلوغی بدی! در عجبم باور کن

یادشان رفته که نان پدرم را خوردند

بین کوفه بدهی شد طلبم باور کن

هرقدر گفتم علی بر دهنم سنگ زدند

بغض دارند ز اصل و نسبم باور کن

نه سلامی نه علیکی همه توهین کردند

خسته  از طایفه ای بی ادبم باور کن

آشنایان جلوی قافله خیره شده اند

من هم از قافله قدری عقبم باور کن

عده ای نذری و خیرات به ما میدادند

سخت دلگیر ز نان و رطبم باور کن

تشنگی بعد تو افتاد به جان زینب

موقع خطبه ترک خورد لبم باور کن



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 

حضرت زینب(س)-کوفه


ای سرت سایه فکنده به سرم

ای سرت سایه فکنده به سرم

سایه انداخته بـر محمل من

هالـۀ دور سـر تـو دل من

حافظ محمل زینب شده‌ای

ساربـانِ دل زینـب شده‌ای

صوت قرآن تو بی‌تابم کرد

لب خشکیـده تـو آبم کرد

غم تو می‌شکند پشت، مرا

زخم پیشانی تو کشت مرا

خاک و خون و رخ نورانی تو؟

کی زده سنگ به پیشانی تو؟

مردم کوفه عجب بی‌دردند

همـه انگشت‌نمایت کردند

حمله بر قدر و جلالت کردند

نیمـه مـاه، هـلالت کـردند

مـن که از داغ تـو مالامالم

زائر جسم تو در گودالم

بـدن بـی‌کفنت را دیدم

تن بـی‌پیرهنت را دیدم

از تن پاک تو جز اسم نبود

جای یک بوسه بر آن جسم نبود

حال بگذار که رویت بوسم

بـر سـر نیزه گلویت بوسم

دست من بسته به بند است حسین

چـه کنم؟ نیزه بلند است حسین

یـا بیـا بـوسه بـه رویت بزنم

یا سر خویش به محمل شکنم

دختر فاطمه از تـوست خجل

تـو سرِ نیزه و مـن در محمل؟

کـاش ای دوش نبی سنگر تو

سـر مـن بـود به جای سر تو

کاش تا جان من از تن می‌رفت

نیزه خود در جگر من می‌رفت

ای چـراغ دل مـن دور مشو

دیگر از محمل من دور مشو

همه جا دور سرت می‌گردم

سنگ آید، سپرت مـی‌گردم

دیدم از دور دعـایم کـردی

از سر نیزه صـدایم کـردی

دوش من هم به نماز شب خود

به دعای تو گشودم لـب خود

سوز ما در جگر «میثم» ماست

نظم او قصه درد و غم مـاست



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
جمعه 1395/07/30

حضرت زینب(س)حضرت رقیه(س)-کوفه


عمه جان، پای من و حال شما دیدنی است

دل خون، پای برهنه، چه سفر کردنی است؟!

عمه جان، موی من و روی شما سوخت، ببین

کعب نی پیرهنم را به تنم دوخت، ببین

عمه جان پای مرا آبله ها آتش زد

سر بازار، تو را هلهله ها آتش زد

سر بازار که رفتی سر سقا برگشت

هدف سنگ شدی و سر بابا برگشت

عمه در کوفه زنان بر غم تو خندیدند

خاک عالم به سرم، خاک سرت پاشیدند

آه، در کوفه سنان مست که شد، شعری خواند

سر عباس ترا پیش نگاهت رقصاند

من و رنج و غم و اندوه اسارت، اما

معجر از روی سرم رفته به غارت، اما

عمه جان رخت اسارت چقدر پیرت کرد

خنده ی حرمله و شمر زمینگیرت کرد

عمه من علت پیری تو را فهمیدم

روی نیزه سر بابای خودم را دیدم

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 

حضرت زینب(س)-خطابه در کوفه


" بشیر بن خزیم اسدی روایت کرد:

در کوفه زینب کبری همراه قافله‌ اسرا بود

به خطبه برخاست...

...و اما بعد یا اهل الکوفه یا اهل الغدر و الخذل و الختلان... "

 

...سپس روز از نفس افتاد و ـ راوی گفت ـ آوایِ اذان پیچید

صدا، آری، صدای زخمیِ زن در گلویِ آسمان پیچید

صدا، امّا صدایی چون صدای غربت مولا - که راوی گفت:

طنین خطبه‌اش انگار در صفّین و گوشِ نهروان پیچید -

نفس‌ها حبس شد در سینه، خَم شد شانه‌هایِ زیر بارِ شرم

صدا تا در سکوتِ سربی و سنگینِ زنگِ اشتران پیچید

ـ «و امّا بعد...»با انگشت، سویی را نشان می‌داد و...راوی گفت که:

از آن سو چه بوی سیب سرخی در مشام کاروان پیچید!

الا! سرهایِ در پَستویِ دکّان‌هایِ بی‌عاری به خود سرگرم!

که باری با شما سودایِ زر طوماری از سود و زیان پیچید

شمایان! با شمایم! «سایه‌ - مردانِ» شراب و شعر و شمشیر! آی!

که نقل ننگتان هفتاد منزل در دهان این و آن پیچید

بپرس آیا کجا بودید وقتی رود رودِ آب...راوی گفت:

«شنیدم؟! یا که دیدم؟!»... مثل دود آه من تا بی کران پیچید؟

کجا بودید وقتی شیهه‌ی خونین آن اسب غیور از دور

میان دشنه‌ی دشنام و تیر طعنه و زخم‌زبان پیچید؟

خبر؛ آن دست های روی خاک افتاده‌ی چون پیچک سروی ست

که دور از آب، دور ساقه‌ی تنهای دست باغبان پیچید

خبر؛ آری، خبر ماییم در زنجیر و راه ـ این راهِ ناهموار ـ

که با هر پیچ و خم وادی به وادی پا به پایِ ساربان پیچید

نمی‌جنبید آب از آب ـ راوی گفت...و شب شطّ علیلی بود

شبی که داغ، با هر واژه دردی تازه شد، در استخوان پیچید

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری...[همچنان از کی؟]

که روی منبر نی، صوت قرآن در سکوتِ روضه خوان پیچید

چه بود این؟ این صدای گریه ی من بود؟ در من گریه می‌کرد ابر؟

که بود این؟ آی! راوی! او که نامش روضه شد در داستان پیچید؟...



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 
سه شنبه 1395/07/27

امام حسین(ع)-مناجات-مرثیه کوفه


ما آب از دو دیده ی گریان گرفته ایم

از سفره ی شماست اگر نان گرفته ایم

روزی ما به دست شما میخورد رقم

پس رزق را ز دست کریمان گرفته ایم

از عشق های بی سر و سامان گذشته ایم

با عشق روضه هاست که سامان گرفته ایم

عالِم زیاد هست که کافر کند مرا

از دست روضه خوان تو ایمان گرفته ایم

ما مرده ی گناه و گناهی نداشتیم

تو آمدی و از نفست جان گرفته ایم

دردی به جز تو نیست دوایی به جز تو نیست

با درد آمدیم که درمان گرفته ایم

شرمنده ایم از غمتان جان نداده ایم

مشکل چه بود اینقدر آسان گرفته ایم

دل سنگ بوده ایم و کویری دوچشممان

همراه زخمهای تو باران گرفته ایم

**

با سایه ی سرت سر ما گرم شد أخا...

تا کوفه روی سر، مه تابان گرفته ایم

إحیا گرفته ایم همه با سرت حسین

بر روی سر ببین همه قرآن گرفته ایم



موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، كاروان اسرا در کوفه، 
سه شنبه 1395/07/27

امام حسین(ع)-کوفه


بر خاک کربلاست اگر پیکر حسین

امشب رسیده است به کوفه سرحسین

ای آسمان بنال که از ظلم کوفیان

خاکستر تنور شده بستر حسین

سرخ است گرکه خاک ز خون گلوی او

خاکستری شده ست رخ انور حسین

امشب شب زیارت و شام عزا بُود

بنشسته در محیط غمش مادر حسین

آهسته تر بنال دل من، که فاطمه

احیاگرفته است کنار سرحسین

خون از لبان اطهر او پاک می کند

گلبوسه می زند به رخ اطهر حسین

خوناب می کند به روی خاک غم روان

اشکی که می چکد به روی حنجر حسین

در محفل غمی که به پا کرده فاطمـه

خالی ست جای خواهر غمپرور حسین

پرپر شده ست گرچه«وفائی»وجود او

شاداب مانده است گل باور حسین



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 
چهارشنبه 1395/07/21

امام حسین(ع)-مناجات روز عاشورا


دل من اگه نخونه، برا تو غزل ترونه

خودش اینو خوب میدونه، نباید دیگه بمونه

از خدا همیشه می خوام، که تو رو ازم نگیره

بکشه همیشه از دل، آتیش غمت زبونه

من یقین دارم که هر کس، برا تو روضه میگیره

دست مهر مادر تو، زده رو دلش نشونه

هرکسی میون روضه ت زمزمه داره دمش گرم

دعا خونه مادر تو برا هر کی نوحه خونه

هوا سرد سرده امّا، دل به یاد تو بهاره

تو رگای سینه زن هات، خون حنجرت روونه

هرکسی آتیش بگیره، میون روضه ی داغت

اونو آتیش جهنّم، نمیتونه بسوزونه

دل اهل آسمونا، همه روزه بی قرارت

شاهدم تنگ غروب و... رنگ سرخ آسمونه

ملکوتیا میمیرن، برای لبای خشکت

گل زخم و ذکر یا رب... زده از لبت جوونه

گرگا دورتو گرفتن... مادر تو ناله می زد

یوسف تشنه لب من! توی چاه پُرِ خونه

تنتو طواف کردن، نیزه دارای سواره

بگم آخرش رو یا نه... باقی روضه بمونه

زینب و با دست بسته، بعد تو اسیری بردن

دختر شیرخدا رو تا کجا برده زمونه!

با کبودی نگاهش، دخترت ازت میپرسید

چی شده لبت کبوده، جای چوبه خیزرونه؟!

***

با تشکر از شاعر گرامی 



موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، شهادت امام حسین(ع)، قتلگاه امام حسین(ع)، وداع امام حسین(ع)، عصر عاشورا، شام غریبان، در مسیر کوفه و شام، كاروان اسرا در کوفه، كاروان اسرا در شام، 
سه شنبه 1394/08/12

حضرت زینب(س)-مصائب کوفه


ذکر لبهام یکسره زینب

هست علیا مخدّره زینب

از امامش محافظت میکرد

میمنه تا به میسره زینب

 

می کشم از مصیبتش فریاد

چقدَر بین راه می افتاد

پای این روضه باید اصلا مرد:

«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»

 

دوری از یار سهم زینب شد

مایه ی اقتدار مذهب شد

موی او شد سپید از بس که

پدرش در مقابلش سَب شد

 

گوییا اینکه برده اند از یاد

که علی کرده کوفه را آباد

کوفه با دخترش چه ها کرده

خوب مزد امامتش را داد

 

قد زینب زطعنه ها تا شد

بعد سقا اسیر غم ها شد

آنقدَر در جهان بلا دیده

لقبش «کعبةُ الرّزایا» شد

 

زینب و چشم بی حیا ای وای

زینب و شاه سرجدا ای وای

او سوارِ کجاوه ی عریان

دلبرش روی نیزه ها ای وای

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 
سه شنبه 1394/08/12

حضرت زینب(س)-مصائب کوفه و شام از زبان حضرت رقیه(س)


از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد

از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد

غروب روز دهم بود عمه ام افتاد

عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد

تمام اهل حرم را سوار محمل کرد

عمو نبود... پدر، کارِ عمه مشکل شد

میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:

عقیله همسفر مشتی از اراذل شد

تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که

نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد

چکید خون سرت... خواهرت دلش خون شد

گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد

به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده

برای تک تک ما مثل شیر حائل شد

خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو

چگونه دختر حیدر به شام داخل شد

هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو

جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد

عقیله، کعبه ی غم، قبلةُ البرایا* بود

ز اشک نیمه شبش خاک دشت ها گِل شد

میان نافله ها یاد مادرش می کرد

همیشه روضه ی او برکت نوافل شد

اگرکه پیر شدم، عمه ام مقصر نیست

گمان نکن که دمی از رقیه غافل شد

 

* قبلة البرایا: از القاب حضرت زینب به معنای قبله و پیشوای ابرار

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : در مسیر کوفه و شام، كاروان اسرا در کوفه، كاروان اسرا در شام، حضرت زینب كبری(س)، حضرت رقیه(س)، 
پنجشنبه 1394/08/7

حضرت زینب(س)-كوفه


در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت

وقت طواف چهارمش خاکسترش ریخت

فطرس شد و غسل تقرب کرد روحش

هر کس که خاک چادرش را بر سرش ریخت

از زینبش زهرای دیگر ساخت زهرا

مادر تمام خویش را در دخترش ریخت

او «زینت» است و بی نیاز از زینتی هاست

پس از مقامش بود اگر که زیورش ریخت

وقتی دهان وا کرد، دیدند انبیا هم

نهج البلاغه بود که از منبرش ریخت

وقتی دهان وا کرد، از بس که غیورند

مولا صدای خویش را در حنجرش ریخت

در کوفه حتی سایه اش را هم ندیدند

فرمود: غُضّوا, چشم ها در محضرش ریخت

زن بود اما با ابهّت حرف می زد

مردی نبود آن جا مگر کرک و پرش ریخت

وقتی که وا شد معجرش، بال فرشته

پوشیه های عرش را روی سرش ریخت

یک گوشه از خشمش اباالفضل آفرین است

گفتیم زینب، صد ابوالفضل از برش ریخت

هجده سر بالای نیزه لشگرش بود

تا شهر کوفه چند باری لشگرش ریخت

وقتی هجوم سنگ ها پایان گرفتند

خواهر دلش ریخت، برادر هم سرش ریخت

با نیزه می کردند بازی نیزه داران

آن قدر خون از نیزه ها بر معجرش ریخت

به مرقدش تازه نگاه چپ نکرده

صد لشگر تازه نفس دوروبرش ریخت

آن قدر بالا رفت و بالاتر که حتی

در سیر او جبریل هم بال و پرش ریخت



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، حضرت زینب كبری(س)، 

حضرت زینب(س)-مصائب کوفه


وقتی به روی نیزه سرت می شود بلند

آه از نهاد دور و برت می شود بلند

زینب مقابل سر تو می خورد زمین

گرچه دوباره پشت سرت می شود بلند

افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی

در دست باد سرخ پرت می شود بلند

این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید

از چه صدای مختصرت می شود بلند

کم کم ز چشم اهل حرم دور می شوی

کم کم که دود در نظرت می شود بلند

این جای زخم داغ جگر گوشه ات علیست

خون دلی که از جگرت می شود بلند

در آسمان علقمه خورشید کربلا

دارد به پای تو قمرت می شود بلند

کنج تنور یاد مناجات دیشبی

در سجده هستی و سحرت می شود بلند



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 

حضرت زینب(س)-مصائب-كوفه و شام


صبر گلواژه ی نابی است که زینب دارد

عشق عنوان کتابی است که زینب دارد

شبنم صبح به رقص آمد و بر یاس نوشت

اشک از جنس گلابی است که زینب دارد

در زمین ظرفیت جلوه ی او پیدا نیست

آسمان وسعت قابی است که زینب دارد

اسکتوا گفتن لبهای ترک خورده بس است

شام تسخیر خطابی است که زینب دارد

وتر مدیون قنوتی است که در زنجیر است

ستر مدیون حجابی است که زینب دارد

سرفرازیم اگر وقت مکافات عمل

همه از لطف حسابی است که زینب دارد

وجد با شوق به پابوس قلم آمده است

مثنوی از پی بیت الغزلم آمده است

قبله میخواست که این قبله نما بشناسد

مثنوی خواست که این عاطفه را بشناسد

کیست این عاطفه ی دهر پرستار امام

خلوت سینه ی او محرم اسرار امام

کیست این معرفت لایتناهی ؟ زینب

شاهباز حرم ستر الهی زینب

تا به رگهای زمین خون زمان جاری بود

این عقیله نفسش گرم فداکاری بود

باورش سخت که در معرکه بی یاور شد

یک بغل غصه هم آغوش همین خواهر شد

روی تل رفته بپرسید چه ها می بیند

این سر کیست که از سینه جدا می بیند ؟

اول خونجگری بود که مادر را دید

به سراشیبی گودال برادر را دید

دشت هر گوشه معمای به هم ریخته داشت

منظری شکل هجاهای به هم ریخته داشت

دشت از اهل حرم موی پریشان میخواست

وسط هلهله ها پاره گریبان میخواست

زینبی ماند و سر بی سر و سامانی ها

کودکان حرم و دست به دامانی ها

زینب است و سر زلفی که رها در باد است

خیمه در خیمه سکوتی که پر از فریاد است

آتشی داشت از این غائله ها پا میشد

بی برادر سفری داشت مهیا میشد

بی برادر سفری داشت اسارت را دید

آفتاب حرم الله جسارت را دید

کوفه از دختر صدیقه حیا کرد ؟ نکرد

شام با غربت این قافله تا کرد ؟ نکرد

خیزران حرمت آن کام نگه داشت ؟ نداشت

طفل شش ماهه بپرسید گنه داشت ؟ نداشت

زین سفر ظهر عطش ظهر محن خاطره ماند

ظهر هفتاد و دو بی غسل و کفن خاطره ماند

باورش سخت که در معرکه بی یاور شد

یک بغل غصه هم آغوش همین خواهر شد 



موضوع : در مسیر کوفه و شام، كاروان اسرا در کوفه، كاروان اسرا در شام، حضرت زینب كبری(س)، 
دوشنبه 1394/08/4

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در كوفه


چه ها که با دل زینب نکرده این کوفه؟

تو نی سوار و منم کوچه گرد این کوفه

چه سنگ ها که نشد پرت سوی محمل من

به دستهای زن و طفل و مرد این کوفه

من از فراق نگارم عزا گرفته امُ

گرفته جشن ظفر فرد فردِ این کوفه

ادامه دار شده خاطرات کرب و بلا

چه آتشی ست به پا در نبرد این کوفه

به جای نان و رطبهای هر شب بابا

چه لقمه ها که نصیبم نکرده این کوفه

به خاندان رسول خدا کنایه زدند

چه داغ کرده دلم، قلب سرد این کوفه

نخوان دگر سرنیزه برایشان قرآن

که سکه می خورد آقا به در این کوفه

بخوان دعای فرج تا بیاید آن مردی

که پاسخی ست خدایی، به عهد این کوفه



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 
دوشنبه 1394/08/4

در مسیر کوفه و شام


اَلا ای سر، فدای خون خشک گردنت گردم

توصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم

تنت در کربلا تنها، سرت بر نیزه ها با ما

به دنبال سرت آیم، به قربان تنت گردم

ترا عریان به خاک کربلا بنهاده و رفتم

نشد از تار و پود هستیم پیراهنت گردم

هلال من، هلالی شد قدم از غم، بیا تا من

شبی پروانه شمع جمال روشنت گردم

زهر بام و درت سنگی به استقبال می آید

بیا بنشین به دامانم که با جان، جوشنت گردم

تو خورشید بلند عشقی و از دست ما بیرون

بیا یک نیزه پایین تر که دست و دامنت گردم

چو افکندی مرا از خطبه خواندن لب فروبستی

بخوان قرآن که من قربان قرآن خواندنت گردم

بشوق باتو بودن، از مدینه من سفر کردم

ندانستم که باید همسفر با دشمنت گردم



موضوع : در مسیر کوفه و شام، كاروان اسرا در کوفه، كاروان اسرا در شام، 

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه


به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب

چه سازد چون کند بی تو دل غم پرور زینب

به سان شمع می سوزی به روی نی ولی افسوس

که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب

جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود

اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب

بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست می دارم

که می بخشد صدای تو توان بر پیکر زینب

دهد هرتارموی تو خبر ازمادرم زهرا

گمانم بوده ای دیشب به نزد مادر زینب

من ژولیده می گویم که زینب گفت با افغان

به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 
دوشنبه 1394/08/4

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام


ای زمین وآسمان مبهوت ایمانت حسین

شد فضای کوفه عطرآگین ز قرآنت حسین

ای فروزان آفتابم گر هلالت خوانده ام

دیده ام یکباره شد مبهوت و حیرانت حسین

سخت دلتنگ است زینب، ناطق قرآن بخوان

تا شود آرام دل از صوت قرآنت حسین

کی شود گرد و غباری مانع از تابیدنت

گرشده خاکستری رخسار تابانت حسین

چشم درچشم من و طفلان خود داری هنوز

صف زده مژگان اشکی روی دامانت حسین

تاکنی این کاروان را رهبری از روی نی

رهبر بیداری و باز است چشمانت حسین

باتو گرم گفتگو بودم که ناگه ازستم

سنگ زد سنگین دلی بر روی رخشانت حسین

لب گشا حرفی بزن با دختر گریان خود

تا نکرده جان خود را او به قربانت حسین

همنوا با ناله های من وفائی روز وشب

می شود با اشک وگریه مرثیه خوانت حسین



موضوع : در مسیر کوفه و شام، كاروان اسرا در کوفه، كاروان اسرا در شام، 
دوشنبه 1394/08/4

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه


سلام ای عمه ی سادات زینب

کتاب محکمُ الایات زینب

سلام ای نقش ایمان پیمبر

تجلی گاه قرآن پیبمر

سلام ای دختر خیرالبریّه

شکوه خطبه های حیدریّه

سلام ای دومین زهرای اسلام

حدیث قدسی و قرّای اسلام

تو زینب، زِین بابایی عقیله

یقین دارم چو زهرایی عقیله

تو عِینُ الله ثارُالله هستی

چراغ شب فروز راه هستی

تویی که یک زن اما شیرمردی

تو ثابت کرده ای مرد نبردی

خدایی که علمدار آفریده

علمداری شبیه تو ندیده

تو هم بر این علم حساس بودی

حسین و اکبر و عباس بودی

تو با آن ذوالفقار خطبه هایت

شکوه و اقتدار خطبه هایت

اگرچه خویشتن را پیر کردی

تمام کوفه را تسخیر کردی

زِ هرم خطبه ی تو ماه لرزید

دل سنگ عبیدالله لرزید

دلش لرزید، امّا بی حیا بود

عُبِیدِ کفر و زشتی و زنا بود

حرم را خارجی می خواند، ملعون!

میان کوفه می چرخاند، ملعون!

در این کوفه دل خیرالنّسا سوخت

قمرها بر فراز نیزه ها سوخت

در این کوفه تو را گریان نمودند

سوار ناقه ی عریان نمودند

در اینجا خنجری بر قلب دین خورد

غرورت؛ آه با صورت زمین خورد

در این کوفه تو را آزار دادند

نشان مردم اغیار دادند

نگاهت را به نیزه مات کردند

برایت پارچه خیرات کردند

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : كاروان اسرا در کوفه، 


( کل صحن های حسینیه : 4 )    1   2   3   4   


درباره حسینیه


به پایگاه فرهنگی هیات «مکتب الشهداء تهرانسر» خوش آمدید
×××
برای ارتباط با ما می توانید از طریق آدرس motallebi64@gmail.com اقدام فرمایید

آدرس پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر:
maktab-shohada.mihanblog.com
×××
هر کس که مقرب است در فکر بلاست
آواره شدن قاعده ی عشق خداست
"مهدی مطلبی"پرید اما باز
در صحن "حسینیه" ی او "روضه"بپاست

مدیر وبلاگ : شاهد
آمار زائرین حسینیه
  • زائرین امروز :
  • زائرین دیروز :
  • زائرین این ماه :
  • زائرین ماه قبل :
  • کل زائرین :
  • تعداد کل اشعار :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظرسنجی حسینیه
نظرتان درباره تغییر قالب پایگاه حسینیه چیست؟



پایگاه های مدح و مرثیه
لوگوها
كانال حسینیه در تلگرام
صفحه اینیستاگرام حسینیه

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

 پایگاه تخصصی روضه و مقتل

 پایگاه نوحه و سبک های مداحی

کتاب موبایل حسینیه-مدح و مرثیه

 پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر

 کارگاه مجازی شعر آیینی حسینیه

 اشعار استاد علی اکبر لطیفیان

 قرارگاه-پایگاه فرهنگی هیئت مکتب الشهداء