حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


ای پیکر تو چون جگر پاره پاره ام

تا کی زنی به دل ز سکوتت شراره ام

با آن که سینه ام شده مجروح داغ تو

لبخند قاتلت زده زخم دوباره ام

یک آسمان ستاره زچشمم به خاک ریخت

دیدم چو پاره پاره شده ماه پاره ام

من چاره ساز درد همه عالمم ولی

با اوفتادن تو زکف رفته چاره ام

ای تشنه لب برآر سر از خاک و آب ریز

از اشک دیده بر گلوی شیر خواره ام

چون قرص ماه آفتاب وجودم تمام سوخت

دیدم به چشم خویش غروب ستاره ام

بعد از تو ای ستارۀ صبح امید، نیست

غیر از سکوت دائم و اشک هماره ام

از چشم نیم باز تو خون پاک می کنم

شاید کنی به گوشه چشمی نظاره ام

"میثم" زسوز سینه چو شرح غمت دهد

آتش زند به عالم دل با اشاره ام




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/20 | 12:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


گلی که در چمن حُسن امتحان می داد

خبر ز رویش گل های ارغوان می داد

تجلیات نبی را به چهره اش دیدند

فروغ و جلوه ز نورش به کهکشان می داد

کلام وحی به روی لبش چو گل می کرد

ملاحت سخنش جلوه بر بیان می داد

در آبشار صدایش نسیم زمزمه بود

صدای او به دل ناتوان، توان می داد

جوانیش به جوانان حدیث عشق آموخت

مرام او ره توحید را نشان می داد

به نغمۀ "او لسنا علی الحق" از لب خود

به باغ صدق و صفا رنگ جاودان می داد

به دشت کرب وبلا تا گذاشت پا این گل

تمام دشت بلا نکهت جنان می داد

دوباره روح دگر بر نماز و دین بخشید

به صبحگاه شهادت چو او اذان می داد

میان عرصۀ عشق و شرف چنان کوشید

که درس غیرت و مردی به عاشقان می داد

صدای یا ابتای گل بهشت حسین

خبر ز فاجعۀ غم به باغبان می داد

طنین گرم وداعش شرر به دل می زد

صدا و نغمۀ او عرش را تکان می داد

گلی که جای لبان حسین بر لب داشت

فتاده بود به روی زمین و جان می داد

زمان دوباره بهم ریخت چون حسین آمد

زمین عنان دلش را به آسمان می داد

کنار آن گل صد برگ پرپر افتاده

مگر که اشک به چشمان او امان می داد

جمال حق به جمال پسر چو رخ بنهاد

هماره بوسه بر آن لعل خونفشان می داد

اگر که زینب او از حرم نیامده بود

گمان کنم که «وفائی» حسین جان می داد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)، ولادت حضرت علی اکبر(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/20 | 12:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


در خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

سنگها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 01:41 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


نازنین حالا که دیدی حرف حرف ناز شد

جان به لب کردی مرا تا که لبانت باز شد

دست بردم زیر جسمت تا در آغوشت کشم

ناگهان دادم درآمد برملا این راز شد

بس که جسمت ارباً اربا گشته زیر ضربه ها

تا کمی دادم تکانت پیکر از هم باز شد

حالت ترکیب جسمت شد علی در فاطمه

در شکاف فرق و پهلو بغضشان ابراز شد

زیر دست و پای دشمن دنده های تو شکست

هرچه آمد بر سرت از کوچه ها آغاز شد

یک فزع کردی تمام صورتم را خون گرفت

هر چه آمد بر سرم با یک نفس احراز شد

می شود از زخم هایت لشکر دشمن شمرد

باز کن بال و پرت را لحظۀ پرواز شد

ای مسیحا مرده بودم پای جسم پاره ات

حرمت گیسوی زینب بود تا اعجاز شد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 01:39 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


سیاه گشته جهان پیش دیدۀ تر من 

کجائی ای مه در بحر خون شناور من

ستارۀ سحرم آفتاب صبحدمم

غروب کرده به هنگام ظهر در بر من

به مصحف بدن پاره پاره ات گریم

که پاره تر شده از لاله های پرپر من

بپوش زخم جبین شکستۀ خود را

که بهر دیدنت آید ز خیمه خواهر من

نیاز نیست به تیغ عدو که کشت مرا

دو چشم بستۀ تو در نگاه آخر من

فرات موج زد و من نظاره می کردم

که کشته شد پسرم تشنه در برابر من

زبان خشک تو را در دهان نهادم و سوخت

دهان من نه، دل من نه، که پای تا سر من

مبر فرو ز عطش خون حنجر خود را

که از برای توآورده آب مادر من

پس از تو در دل دشمن چنان غریب شدم

که گشته عمّۀ مظلومه ی تو یاور من

هزار قاتل و یک کشته و هزاران زخم

هزار بار تو را کشته خصم کافر من

به خیمه اشک خجالت گرفت چشمم را

ز بانگ واعطشای علیّ اکبر من

ز چشم خود همه خون جگر فشان «میثم»

به لحظه های غروب مه منّور من




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/08/9 | 04:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


غم به من چیره شد و تیره جهان در نظرم

خیز و کن یاری ام ای چشم و چراغم پسرم

تا صدای تو شنیدم ز رخم رنگ پرید

خبرم داد صدایت که چه آمد به سرم

چشم خود وا کن اگر لب به سخن وا نکنی

مکن از موی پریشان خود آشفته ترم

بسکه غم هست به دل جای غمت دیگر نیست

می نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم

داغت آخر کشدم لیک بدان من پدرم

چشمه ی چشم مرا اشک فشان خیز و ببین

لب خشکیده مگر تر کنی از چشم ترم

منکه خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم

چون نهادم لب خود بر لب تو ای پسرم

خصم لبخند زند من کف افسوس به هم

بین دل ریش و از این بیش مزن نیشترم

گه سرت، گاه رخت، گاه لبت می بوسم

دلم آرام نگیرد، چه کنم من پدرم




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/8 | 04:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نكرد

به غریبیِ من و اشكِ حرم رَحم نكرد

هیچ كس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت

نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نكرد

لشكرِ بغضِ علی دقِ دلی خالی كرد

به سرش ریخت و بر یك نفرم رَحم نكرد

دستِ مِقراض بُرش داد حریرِ بدنش

هر قدر پا به زمین زد پسرم، رَحم نكرد

همه ی فاصله را داد زدم نیزه بس است

نزن اینقدر من آخر پدرم رَحم نكرد

سندِ سخت ترین لحظه ی عمرم این است

داغِ او بر دل و چشم و كمرم رَحم نكرد

پسرم از روی زین بَد به زمین افتادی

نیزه بر پهلویت آمد به زمین افتادی

چقدر فرقِ دو تایِ تو به هم ریخته است

زیرِ پا زُلفِ رَهایِ تو به هم ریخته است

زَجر كُش شد به خدا بس‌كه زدی پا به زمین

پیرِمردی كه به پایِ تو به هم ریخته است

دیگرم نیست توقع كه جوابم بدهی

در گلو تیر صدایِ تو به هم ریخته است

اِرباً اِربا شده زین پس چه صدایت بزنم؟

تیغ از بس كه هجایِ تو به هم ریخته است

غُصه ات با دلِ لیلا چه كند وقتی كه

گیسوی عمّه برایِ تو به هم ریخته است

چه كنم، تا به حرم بینِ عبا می برمت

زخم ها قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/7 | 05:02 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


گمان مدار كه گفتم برو دل از تو بریدم

نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم

محاسنم به كف دست بود و اشك به چشمم

گهی به خاك فتادم گهی زجای پریدم

دلم به پیش تو، جان در قفات، دیده به قامت

خدای داند و دل شاهد است من چه كشیدم

دو چشم خود بگشا و سوال كن كه بگویم

ز خیمه تا سر نعش تو چگونه رسیدم

ز اشك دیده لبم تر شد آن زمان كه به خیمه

زبان خشك تو را در دهان خویش مكیدم

نه تیغ شمر مرا می كشت نه نیزه خولی

زمانه كشت مرا لحظه ای كه داغ تو دیدم

هنوز العطشت می زد آتشم كه ز میدان

صدای یا ابتای تو را دوباره شنیدم

سزد به غربت من هر جوان و پیر بگرید

كه شد به خون جوانم خضاب موی سفیدم

كنار كشته تو با خدا معامله كردم

نجات خلق جهان را به خونبهات خریدم

بگو به نظم جهان سوز "میثم" این سخن از من

كه دست از همه شستم رضای دوست خریدم




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/6 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-مدح


قدم می زد تو میدون، مثلِ یه شیر بیشه

واسه علی اکبر، حریف پیدا نمیشه

سپاه شام و کوفه، نقشه هاشون بر آبه

آخه علی اکبر، نوه ی بوترابه

از هیبت و غرورش، کوفیا یکه خوردن

پیش علی تو میدون، بدجوری کم آوردن

صدای ضربِ تیغش، کوبنده مثلِ تندر

ملائکه می ترسن، میگن علی یواش تر

دشمن شده هراسون، پا به فرار میذاره

دستِ علی اکبر، انگاری ذوالفقاره

یه تارمویِ اکبر، به لشگری می ارزه

زمین به زیرِ پاهاش، ببین چطور می لرزه

لشگرُ داد فراری، با شمشیر برنده

این صحنه ها رو زینب، می بینهُ می خنده

چه گرد و خاکی کرده، تنهایی بین اعداء

تو آسمون پیچیده، نعره های یا زهرا

یک تنه مثلِ حیدر، خدایی کرده غوغا

شمشیر می زد با گریه، فقط به عشق زهرا

ضربه می زد به دشمن، بدون انعطافی

می زد به جای سیلی، می زد واسه تلافی




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)، ولادت حضرت علی اکبر(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/03/29 | 04:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت


دل مجنون همیشه با لیلاست

می رود سوی هر كجا لیلاست

قدم عاشقی كه برداری

بعد از آن اختیار با لیلاست

تپش قلب تو، نمی دانم

تپش قلب من كه یا لیلاست

آن كه از كار من گره بگشود

با دو دست گره گشا لیلاست

بسته آن كه دخیل زلفم را

به سر زلف كربلا لیلاست

كشش عشق تا كه پا بر جاست

دل اسیر مزار پایین پاست

پسر پهلوان اربابم

مرتضای جوان اربابم

ای عصای پدر، علی اكبر

ای كه هستی توان اربابم

قمر دوم بنی هاشم

ای مه آسمان اربابم

دامنت را نمی دهم از دست

لحظه ای هم به جان اربابم

تو كریمی و از تو شامل ماست

كرم خاندان اربابم

نشده دست رد به كس بزنی

سفره دار مدینه چون حسنی


ادامه این شعر

✔️ موضوع : ولادت حضرت علی اکبر(ع)، حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/03/26 | 07:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


در خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

سنگ ها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/03/9 | 09:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


باران ندارد ابرهای آسمانش

باران نه اما چشم های مهربانش...

می خواست در سینه غمش پنهان بماند

نگذاشت اما گریه های بی امانش

دارد نفس های خودش را می شمارد

با هر قدم پشت سر آرام جانش

او می رود دامن کشان آرام آرام

مولای ما می ماند و داغ جوانش

چندین ستاره منتظر تا بازگردد

تا باز هم باشند محو کهکشانش

روی لب شمشیر او بانگ تفرّوا

از جنس صفین است شور نهروانش

آیا شنیدید إبن ملجم های کوفه

فزت و ربّ الکربلا را از زبانش؟

پاشید از هم چون اناری دانه دانه

در لحظه ی سرخ غروب بی کرانش

تأثیر آن دیدار آخر خوب پیداست

از عطر سیبی که می آید از دهانش

عمرش شبیه یک نماز صبح کوتاه

آمد سلام آخرش روی لبانش

پایان ابیات من و وقت نماز است

فرصت نشد دیگر بگویم از اذانش




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/02/12 | 08:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


خبر مرگ ز چشم نگران بدتر نیست

یک جهان داغ هم از داغ جوان بدتر نیست

پدر پیر پسر مرده به مردن راضیست

بی عصا هر که زمین خورده از آن بدتر نیست

چقدر بر پدر پیر علی خندیدند

زخم شمشیر هم از زخم زبان بدتر نیست

هیچ جان کندنی از پاشنه بر خاک زدن

با لب تشنه دم دادن جان بدتر نیست

تازه بر تن زرهی داشت چنین پاشیدست!

حدسم اینست سه شعبه ز سنان بدتر نیست

دیدن این همه زخم و تنی اربا اربا

از تماشای زنی ضجه زنان بدتر نیست

بی برادر شدن زینب از اینجا شد پس

یک جهان داغ هم از داغ جوان بدتر نیست




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/02/5 | 10:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


خواستی پر بکشی تا که کبوتر بشوی

از پدر دور شوی عرصۀ محشر بشوی

خواستی که نفر اول میدان باشی

زودتر سر بدهی تا که کمی سر بشوی

یک قدم پیش پدر راه برو بعد برو

تا که یک بار دگر حضرت مادر بشوی

بی سبب نیست پدر پشت سرت خورد زمین

سال ها سوخت به پایت علی اکبر بشوی

وسط معرکه حالا تویی و این لشگر

تیغ در دست برو یک تنه لشگر بشوی

این جماعت همه تمثال نبی را دیدند

رجزی سر بده تا حضرت حیدر بشوی

یک پر از خوود تو را باد به خیمه می برد

یعنی آن قدر نمانده است که پرپر بشوی

ناله ات رفت که بالا پدر افتاد زمین

بی تعادل شد و از پشت سر افتاد زمین

***

نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین

مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین

پدرش داشت دم خیمه تماشا می کرد

از روی اسب تن گل پسرش ریخت زمین

با چه حالی سر نعش علی اکبر آمد

تکه های پسرش دور و برش ریخت زمین

دست تا زیر تنش برد بدن ریخت به هم

بدنش از سر دست پدرش ریخت زمین

همۀ دشت پر از پارۀ اکبر شده بود

پاره شد قلب پدر تا جگرش ریخت زمین

مرگ خود را پدر از دست خدا می خواهد

بردن این بدن پاره عبا می خواهد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/12/17 | 05:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


یک لحظه جدا کردم از خویش، جوانم را

گویی که فدا کردم صدمرتبه جانم را

در آتش هجرانش می‌سوخت وجودم را

با رفتن خود از تن می‌برد روانم را

با داغ علی دشمن یک لحظه گرفت از من

هم روح و روانم را هم تاب و توانم را

هنگام وداع هم دادیم نشانِ هم

او حنجر خشکش را من اشک روانم را

سر تا‌ به قدم افروخت از بس جگرش می‌سوخت

داغیِ زبان او سوزاند دهانم را

با کشتن فرزندم تسلیم خداوندم

کردم به جگر پنهان فریاد و فغانم را

ای ماه فروزنده! تسبیح پراکنده

برخیز و فرو بنشان این سوز نهانم را

"میثم!" ز زبان من با خون جگر بنویس

کشتند بهارم را؛ دیدند خزانم را




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/12/10 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت

  

هر چند که تازه از شما می خوانم

با سوز و گدازه از شما می خوانم

من ذکر مصیبت علی اکبر را

با کسب اجازه از شما می خوانم 




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/11/12 | 05:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


آرام کن اهل حرم را با قدمهایت

با آیه‌ی چشمان خود پیغمبری کن باز

لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!

با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز

 

از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما

آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن

مویت نمانَد از پَرِ عمامه‌ات بیرون

کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن

 

خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه

وقتی که خود را ماه من! آماده می‌کردی

رو می‌گرفتی از من اما خوب می‌دانم

دل کندن من از خودت را ساده می‌کردی

 

دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من

دل کندن از این نور حق، الحق که مشکل بود

می‌دانی از حس پدر بودن نمی‌گویم

عشق است در پرده، تمامش قصه‌ی دل بود

 

اکبر شبِ سجاده‌اش روشن تر از روز است

تو خوب می‌دانی که مست نور ذات است او

خُلق محمد دارد و انوار زهرایی

مثل علی تصویر اسما و صفات است او


ادامه این شعر

✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 03:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است

نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم

ور نه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد

تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

خواستی این پدر پیر خضابی بکند

خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم

خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

گر چه چشمم به لب توست ولی لخته ی خون

از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

تکه های جگرم هر طرفی ریخته است

همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

بِه، که از گردن من دفن تو برداشته شد

دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 06:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


قصد کرده است تمام جگرم را ببرد

با خودش دل خوشی دور و برم را ببرد

من همین خوش قد و بالای حرم را دارم

یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد؟

دسترنج همه ی زحمت من این آهوست

چقدر چشم نشسته، ثمرم را ببرد

این چه رسمی ست پسر جای پدر ذبح شود

حاضرم پای پسرهام، سرم را ببرد

تا به یعقوب نگاهم نرسیده خبرش

می شود باد برایش خبرم را ببرد

نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت

قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد

***

جان من، قول بده دست به گیسو نبری

مقنعه ت باز شود، بال و پرم را ببرد

تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم

چه نیازی ست کسی محتضرم را ببرد

دست و پا گیر شدم، زود زمین می افتم

یک نفر زود، تن دردسرم را ببرد

همه سرمایه ام این است که غارت شده است

هر که خواهد ببرد جنس حرم را... ببرد

صد پسر خواسته بودم ز خدا، آخر داد

صد علی داد به من تا که سرم را ببرد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)، اشعار برگزیده حسینیه،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

چشم من تار شده با چه مداواش کنم

یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی، جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که از میوه ی باغت

اندازۀ کافی ثمری داشته باشی

انگار بنا نیست که ای پیرْ محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

ای باد به زلف علیِ اکبرِ لیلا

مدیون حسینی نظری داشته باشی

می میرم اگر بیش از این ناز بریزی

بگذار که چندی پدری داشته باشی

تو از همه ی آینه ها پیش ترینی

تكثیر شدی بیشتری داشته باشی

رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است

از من تو نباید خبری داشته باشی؟

بی یار اگر آمده ام پیش تو گفتم

شاید بدن مختصری داشته باشی

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت

تا پیکر پاشیده تری داشته باشی

با نیم عبا بردن این جسم بعید است

باید که عبای دگری داشته باشی




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت


خبر آمد كه یلی می آید

فاتح بی مثلی می آید

خبر آمد قمری می آید

روبهان! شیر نری می آید

تا نگشتید در این بیشه شكار

بهترین راه؛ فرار ست فرار

تا كه عطر خوش كوثر آمد

همه گفتند پیمبر آمد

همه گفتند كه عیار آمد

از نجف حیدر كرار آمد

همه گفتند كه اكبر آمد

اسد الغالب دیگر آمد

ماتِ آن ماه منور گشتند

چند گامی به عقب برگشتند

بسم رب الشهداء...لب وا كرد

رجزش ولوله ای برپا كرد

بانگ زد: باد به غبغب دارید

بی جگرها! دو سه مَرحَب دارید!؟

آمدم فاتحِ میدان باشم

وسطِ معركه طوفان باشم

غیرتم در ره دین می كوشد

در رگم خون علی می جوشد

نه! حسین بن علی تنها نیست

تشنه لب هست، ولی تنها نیست


ادامه این شعر

✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)، ولادت حضرت علی اکبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


صحبت از داغ تو بابا جگری می خواهد

لب خشک از عطش و چشم تری می خواهد

آمدی باز سوی خیمه و با خود گفتم

نوجوانی ست که مهر پدری می خواهد

کاش می خواستم از تو دو زره برداری

این همه نیزه علی جان سپری می خواهد

نگران سر خود باش که این لشگر کفر

باز هم معجز شق القمری می خواهد

تیرها زودتر از من به تنت بوسه زدند

خُرد شد آینه ات شیشه گری می خواهد

نیست از جسم گلت چیز زیادی در دست

نه عبا، پارچه ی مختصری می خواهد

کاملاً یافت نشد هر چه تفحص کردیم

بردنت حوصله ی بیشتری می خواهد

باز کن چشم و ببین آمده پیشم زینب

قول صبر از پدر محتضری می خواهد




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


بر زانو آمده پسرش را صدا كند

شاید جراحت جگرش را دوا كند

گر چه جگر نداشت نگاهش كند ولی

بالین او نشسته پسر را صدا كند

لكنت گرفته پیر جوان مُرده حق بده

سخت است واژۀ پسرم را ادا كند

آمد به پا بلند شود، خورد بر زمین

مجبور شد كه خواهر خود را صدا كند

كارش به التماس كشیده ولی چه سود

باید حسین چند عبا دست و پا كند

مثل انارِ دانه شده ریخت بر زمین

وقتی ز خاك خواست تنش را جدا كند

تا خیمه گاه جمع جوانان به خط شدند

شاید كه تكه تكه تنش جا به جا كند

تا دید خواهر آمده شد غصه اش دو تا

حالا عزا گرفته چه سازد چه ها كند


ادامه این شعر

✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


الوداع گفت و رفت و بابا ماند

بین تن ها، امام تنها ماند

سر لیلا هوای مجنون داشت

چشم مجنون به پای لیلا ماند

موج می خورد بر لب ساحل

موج برگشت و... لیک دریا ماند

علی اکبر علی و اکبر شد

جمله اش رفت و حرف او جا ماند

با زره رفت و با عبا بر گشت

ردی از خاک خون به صحرا ماند

خواهر آمد برادرش را برد

تکه های پیمبر اما ماند

پیکرش زیر سم مرکب و... سر

روی نیزه برای فردا ماند

بعد از این داغ در دل گودال

رمقی از حسین آیا ماند؟!




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


چشم هایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صد پاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جان گداز ذبح اسماعیل بود




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


که گفته بال کبوتر اضافه آمده است

فقط ز جسم تو یک سر اضافه آمده است

برای کشتن تو چون که چون پیامبری

کمان به دست دو لشگر اضافه آمده است

یکی خمیده چو زهرا و دیگری لیلا

چرا کنار تو مادر اضافه آمده است

فقط به روی عبا وقت جمع کردن تو

چه قدر پاره ی پیکر اضافه آمده است




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


گیسوانت که پریشان به تکان افتادند
باد‌های دم صبح از جریان افتادند
تا به آوای خوشِ آمدنت گوش دهند
سینه‌ ها، ثانیه ‌ها از ضربان افتادند
ابر و باد و مه و خورشید سرِ داشتنت
لحظه ‌در لحظه به تقسیم زمان افتادند
صبح‌ از ابر و سر ظهر از آن ‌خورشید
بادها هم به تنت‌ بوسه زنان ‌افتادند
تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف
تیرها در دهن چاکِ کمان افتادند
چشم‌ها پلک نبستند به زیبایی تو
چشم‌ها تنگ شدند و به گمان افتادند
صبح فردا که سر نیزه ‌کشیدند تو را
بادهای دم صبح از جریان افتادند




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


تو می مانی در این صحرا و فرزندت علی اکبر  

 همان نوری که می باشد تماماً مثل پیغمبر

همان ممسوس ذات حق، همان گنجینه ی باور

 و لیلازاده ی زهرا و مجنون زاده ی حیدر

به چشمان ترش خیره… نگاه انتظار توست

 تو هستی بیقرار او و او هم بیقرار توست

چه می بینی؟! تجسم کرده در او سوره ی انسان

نگاهش مخزن الاسرار و قلبش مهبط قرآن

برایش آیت الکرسی بخوان، چون می رود میدان

 بیا و چشم هایت را به سمت خیمه برگردان

که آرامش بگیرد قد و بالای علی اکبر

کمی آرام تر باشند پاهای علی اکبر

و اکبر می رود میدان و دادی جان خود را تو

 تمام دشت آرام است در این لحظه الا تو

و از بس این علی زاده شباهت داشته با تو

مشخص نیست اکبر سمت میدان می رود یا تو

به حال خویش می گریی که جانت می رود از دست

 خودت با چشم خود دیدی جوانت می رود از دست


ادامه این شعر

✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت علی اکبر(ع)-شهادت


نگاه مختصری کن به چشم های ترم

که جان سالم از این مَهلَکه به در ببرم

لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا

نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم

نفس بکش پسرم تا که من فزع نکنم

و پیش خنده یِ این قوم نشکند کمرم

دل من از پس این داغ بر نمی آید

حریف این همه آتش نمی شود جگرم

خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم

پُر از علی شده خاکِ تمام دور و برم

کنار جسم تو باید به داد من برسند

تو این همه شده ای! من هنوز یک نفرم




✔️ موضوع : حضرت علی اكبر(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/09/2 | 05:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 11 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic