بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


از میان غباری از اندوه

از دل ریگهای صحرا ها

کاروانی ز راه آمده بود

کاروان قبیله ی دریا

 

تا که پرسید از مدینه بشیر

کیست درشهرتان بزرگ شما

همه  گفتند بیت ام بنین

هست در کوچه ی بن الزهرا

 

دید در کوچه ی بنی هاشم

درب آتش گرفته ای وا شد

پیشتر از تمام خانم ها

مادری همچو کوه پیدا شد

 

دید در احترام مردم شهر

به سوی کارون قدم برداشت

رفت اما ز راه خود برگشت

و به لب ناله ای مکرر داشت

 

زیر لب گفت باز هم نرسید

آنکه محو پریدنش بودم

باز این کاروان نبود آنکه

چشم بر راه دیدنش بودم

 

حیف شد که نیامد و من هم

نشنیدم سلام عباسم

وندیدم دوباره پیش حسین

پیش زینب قیام عباسم

 

داشت او سمت خانه بر می گشت

ناگهان ناله ای صدایش کرد

زن پیری میان قافله باز

مادرش خواند و در عزایش کرد

 

زیر چادر به زیر گرد و غبار

چهره ای سوخته پر از چین داشت

خوب معلوم بود از سر و وضعش

دیده ای تار و گوش سنگین داشت

 

گفت:حق میدهم كه نشناسی

خواهری را که بی برادر شد

دخترت  را كه پای گودالی

قدكمان بود قدكمانترشد

 

شانه ام جای دوش طفلانت

زیر رگبار خیزران ها سوخت

جرم زنجیر ها که جا وا کرد

پوست تا مغز استخوانها سوخت

 

مادرم،خوب شد ندیدی تو

شمر به روی سینه اش جا شد

وقت غارت كه شد خودم دیدم

سر یک پیرهن چه دعوا شد




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


آه از آن دم که کاروان امید

دم دروازه مدینه رسید

 

سوی آن کاروان به صدها آه

بادلی خسته آمد عبدالله

 

اشک حسرت زدیدگانش سفت

تسلیت برامام چارم گفت

 

بعد ازآن هرطرف نظر انداخت

زینبش را درآن میان نشناخت

 

ناگه از دل کشید زینب آه

گفت با همسرش که عبدالله

 

منم آن جان آمده برلب

به کجا می روی منم زینب

 

آبله پا وخسته آمده ام

قدخمیده ، شکسته آمده ام

 

گربپرسی چرا خمیدم من

یک جهان بارغم کشیدم من

 

زینب تو که جامه اش نیلی است

چهره او کبود از سیلی است

 

تو چه دانی که من چه غم دیدم

دستهایی زتن قلم دیدم

 

یک طرف قاسمم فدا گردید

یک طرف اکبرم به خون غلطید

 

غرق خون تا گلوی اصغر شد

حنجر خشک او زخون تر شد

 

تن در خون شنا ندیدی تو

سرازتن جدا ندیدی تو

 

سوره والضحی به نی دیدم

سراز تن جدا به نی دیدم

 

شمع جانم اگر که آب شده

سینه من زغم کباب شده

 

آه ازجان ودل کشیدم من

ناله فاطمه شنیدم من

 

گه گلم را به گریه بوئیدم

گه گلوی بریده بوسیدم

 

گرچنین پیرم وزمین گیرم

گرده داغ حسین من پیرم

 

ازغم یوسفم سخن دارم

درکفم کهنه پیرهن دارم

 

گربه شام وبه کوفه رفتم من

بی بهار وشکوفه رفتم من

 

بردلم داغ وغم فزونتر شد

چون گلم در خرابه پرپر شد

 

دلم از داغ لاله ها افروخت

صدجگر خسته چون «وفایی» سوخت

 




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:53 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


ای مدینه سوی تو با دیدۀ تر آمدم

با برادر رفته بودم، بی برادر آمدم

 

ای مدینه دربرویم وامکن راهم مده

چون که بی امید جان خود براین درآمدم

 

ای مدینه تاکه گویم شرح حال خویش را

همچو مادر برسر قبر پیمبرآمدم

 

ای مدینه همره یک کاروان رنج وملال

سوی تو با کودکان ناز پرور آمدم

 

ای مدینه سوختم از آتش داغ حسین

چون پرستویی مهاجر گرکه بی پرآمدم

 

کاخ استبداد را با خطبه ام آتش زدم

دشمنان را ناتوان دیدم ، توانگر آمدم

 

وقت رفتن قاسم وعباس واکبر داشتم

بی علی اکبرو عباس واکبر آمدم

 

دیده ام خونین بدن گلهای باغ عشق را

ازکنار گلشنی در خون شناور آمدم

 

یوسف آل علی را دشمنان کشتند ومن

همره پیراهنش با دیدۀ تر آمدم

 

گرکه ریزم برسر خود خاک غم،عیبم مکن

کزکنار پیکری صد چاک وبی سر آمدم

 

گرکه نشناسد مرا عبدالله جعفر بگو

زینبم من کز سفر با دیدۀ تر آمدم

 

با «وفایی»کزخودم دادم نشان، ازاین دیار

اشک ریزان رفتم و،با دیدۀ تر آمدم




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


گفت مادر، از پسر بهرت خبر آورده ام

 دخترت زینب منم شرح سفر آورده ام

 

گر دهم شرح سفر، ترسم بیازارم دلت

 کز عزیزانت خبر با چشم تر آورده ام

 

رفتم از کویت ولی باز آمدم دل غرق خون

زاشک خونین ،دامنی پر از گهر آورده ام

 

از عراق و شام با سنگ جفا سوی حجاز

طایران قدس را بشکسته پر آورده ام

 

یوسفت شد صید گرگان در زمین کربلا

 ارمغان پیراهنِ آن نامور آورده ام

 

مادران را با جوانان از وطن بردم ولی

 جمله را در بازگشتن بی پسر آورده ام

 

ام لیلا را زداغ اکبرش از کربلا

 دل پر آذر، دیده گریان، خون جگر آورده ام

 

مادر اصغر، رباب خسته جان را همرهم

بادلی پر درد از داغ پسر آورده ام

 

هرچه گویم باز ماند ناتمام، این شرح حال

قصه جانسوز خود را مختصر آورده ام

 

قصّه پر غصه زینب، «صفا» بنوشت و گفت

 بهر دلها مایه سوز و شرر آورده ام




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


کاروان عشق را سوی وطن آورده ام

نوغزالان حرم رادرچمن آورده ام

 

آن نسیم خانه بردوشم که ازگلزار عشق

 بوی چندین لاله خونین کفن آورده ام

 

هر مسافر تحفه ای آرد برای دوستان

 هان ببینید این ره آوردی که من آورده ام

 

خاطرات تلخ و جانفرسای شام و کربلاست

 آنچه را از این سفر با خویشتن آورده ام

 

سینه ای از غم کباب و قامتی همچون کمان

 کتف و بازو نیلی از بند و رسَن آورده ام

 

در دل افسرده ام بنشسته هفتادودو داغ

 ماتم جانسوز هفتادودو تن آورده ام

 

از جفای کوفیان با اهل بیت مصطفی

 شکوه ها نزد رسول مؤتمن آورده ام

 

یارسول الله! حسینت را نیاوردم اگر

 یادگار ازیوسفت یک پیرهن آورده ام

 

شد سر او برسنان و جسم پاکش غرقِ خون

 رازها از آن سر و از آن بدن آورده ام

 

چون بنوشید آب یاد آرید کام خشک من

 این پیام از اوبرای مردوزن آورده ام

 

جسم عبدالله و قاسم دیده ام در خون و خاک

 این خبر با سوز دل بهر حسن آورده ام

 

جان سپرد از غم سه ساله دختری در شام و من

 حسرتی بردل ازآن شیرین سخن آورده ام

 

عاقبت پیروز گشتم گرچه بس دیدم ستم

 تک مدال افتخار اندر وطن آورده ام

 

پیش رو بگذاشتم آئینه مهر حسین

 تا مؤید را چو طوطی در سخن آورده ام

 




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


ز جا برخیز مادر! شور محشر را بپرس از من

نه، عاشورای از محشر سیه تر را بپرس از من

 

زصحرای بلا با داغ هجده لاله می آیم

به خون غلطیدن گل های پرپر را بپرس از من

 

به این پیراهن صد پارۀ خونین نگاهی کن

شمار زخم های جسم بی سر را بپرس از من

 

اگر لیلا نبوده کربلا من بوده ام مادر

به خون آغشتن رخسار اکبر را بپرس از من

 

رباب از شدّت غم گریه بگرفته گلویش را

لب خشک و تلظّی های اصغر را بپرس از من

 

همان ناگفته بهتر، قصّۀ پیشانی و محمل

سر نی صوت قرآن برادر را بپرس از من

 

پس از مرگ شهیدان در میان آن همه دشمن

وداع آخر بابا و دختر را بپرس از من

 

اگر لاله های بوستان خود نمی پرسی

غم گل های عبدالله جعفر را بپرس از من

 

تن پاک حسینت زخم روی زخم ید امّا

به حلق تشنۀ او آب خنجر را بپرس از من

 

اگر چه کُشت بانگ العطش پیوسته زینب را

خجالت های عبّاس دلاور را بپرس از من

 

زسوز خویش (میثم) تا که عالم را بسوزانی

مصیبت نامۀ آل پیمبر را بپرس از من




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


بار بَربندید ای جاماندگانِ قافله

میرویم از کربلا با اشک و صبر و حوصله

نیست دیگر صحبتی از ریسمان و سلسله

نیست دیگر تازیانه، نیست دیگر هلهله

بار بربندید که؛ باشد مدینه منتظر

هست مشتاقانه زهرای حزینه منتظر

 

داغهای خویش را نزد پیمبر میبریم

هر چه میدانیم از گودال و خنجر میبریم

ما غنائم را دوباره نزد مادر میبریم

داغ چادر پاره را، با پاره معجر میبریم

یارسول الله واغوثا حسینت کشته شد

پیکر عریان او بی سر به خون آغشته شد

 

یارسول الله برخیز آهِ زینب را شنو

داستان خیزرانِ خورده بر لب را شنو

قصۀجسم حسین و سُم مرکب را شنو

زیر ضرب کعب نی، فریاد یارب را شنو

هیجده سر روی نیزه، چشم هیز نیزه دار

هیجده تن بر زمین، یک پیرهن شد یادگار

 

ما مسلمانیم، ما را خارجی خواندند شام

رأسهای اهلبیتت سنگ باران شد ز بام

روضۀمقتل بماند، حرفهای های ناتمام

پاره پاره شد گلوی شیرخوارِ تشنه کام

از کدامین درد باید گفت، یا زهرا مدد

گاهی از نامرد باید گفت، یا زهرا مدد

 

هیچ میدانی چه شد در کوچه و بازار؟ نه

میتوان یک ذره گفت از آن غم بسیار؟ نه

با اراذل روبرو بودیم، با اغیار نه

با منافق همسفر بودیم، با کفار نه

سرخ موی مجلس بیگانگان بیداد کرد

با کنیزی خواندنش، ناموس تو فریاد کرد

 

کشته ها جای خودش، وای از اسیری مادرا

وای از زخم زبانها و حقیری مادرا

وای از نامحرمان وقت دلیری مادرا

باید از این درد گوشَت را بگیری مادرا

چون پریشان شد دل ما زان همه بی غیرتی

رأسِ عباست زمین افتاد از بی حرمتی

 

بگذریم؛ این پیرهن ها یادگار کربلاست

گوشهای پارۀ ما یادگار کربلاست

چهرۀ نیلیِ گلها یادگار کربلاست

زخمهای مانده بر پا یادگار کربلاست

اینهمه سوغات را از یک سفر آورده ایم

با وجود این، ببین فتح و ظفر آورده ایم

 

خطبه های آتشینِ ما شکاری ناب کرد

نقشه های دشمنانت را همه بر آب کرد

صبر ما کاخ ستم را طعمۀگرداب کرد

نالۀدخت سه ساله خصم را بیتاب کرد

عاقبت کنج خرابه شد شهیده دخترت

مثل تو جان داد با قدّ حمیده دخترت




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:32 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


صبح هنگام که از پرده برون شد خورشید

شرمسار آمد و کم کم ز پس پرده دمید

 

دید آنروز فلک را که بحال دگری است

پشتِ دروازه غمبار مدینه خبری است

 

زنگ یک قافله از دور به غم می آید

کاروانی است که با نوحه و دم می آید

 

آه از قافله سالار که سالار نداشت

وای از داغ علمدار ،علمدار نداشت

 

قافله از سفر کرب و بلا می آمد

بلکه از کوفه و از شام بلا می آمد

 

دستها بود که با گریه به سرها می خورد

تیرها بود که از غم به جگرها می خورد

 

بین فریاد زنان ناله زینب برتر

بود از اشک همه گریه زینب سرتر

 

بانویی بین زنان ، ره سوی او وا می کرد

نالۀ  اُمِّ بنین   بود که غوغا می کرد

 

گفت ای وای، چرا قامت زینب شده خم

سایه یار مگر از سر زینب شده کم

 

آمدی زینب مظلومه، حسینم به کجاست

دختر فاطمه ، پس نور دو عینم به کجاست

 

گفت مادر، بخدا کشته شد آن شاه غریب

بین رأس و بدنش فاصله افتاد عجیب

 

بعد عباس چها کرد عطش با جگرش

تن او زیر سم اسب و بریدند سرش

 

بگذارید که این قافله هر دم گرید

فاطمه همره پیغمبر اکرم گرید

 

بگذارید ز دل فاطمه فریاد کند

زینب از مشهد گودال کمی یاد کند

 

تیغها بود که با هلهله بالا می رفت

روحها بود که تا عرش معلی می رفت

 

مادر، از درد چه گویم که چه آمد به سرت

دیدم آن لحظه که شد نیزه به قلب پسرت

 

نانجیبی که به چکمه به روی سینه نشست

حُرمَتِ خون خدا را ته گودال شکست

 

رفت عباس و حرم دست جسارت را دید

خیل ناموس خدا روز اسارت را دید

 

کوفه و شام بلا یک طرف اما، مادر!

وای از توطئه شوم یزید کافر

 

تیر چشمان عدو بر دل ما کاری بود

سر فرزند تو در طشت طلا قاری بود

 

"خیزران بود وسر قاری قرآن در طشت"

چشم کفار بما،چشم یتیمان در طشت

 

خطبه سید سجاد،سکینه،زینب

بی اثر بود به دلهای حرامی ، اغلب

 

هرکه فریاد برآورد، شهیدش کردند

پیش چشم همه قربان یزیدش کردند

 

دیده هایی که به ناموس خدا می افتاد

چشم هر خارجی هیز، بما می افتاد

 

داغ و هجران و غم و درد، کجا مارا کشت

تهمت زشت کنیزی بخدا مارا کشت




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


به آغوش مدینه عاقبت مادر رسیدم من

اگر چه قد کمان و مو سپیدم،روسفیدم من

 

تو میدانی چه آمد بر سرم، ای مادر خسته

هر آنچه از مدینه تا مدینه بود، دیدم من

 

مپرس از من، چرا پس کاروانت بی حسین آمد

که دیدم ذبح اعظم را به گودال و خمیدم من

 

چه اوضاعی، چه احوالی، چه طوفانی، چه گودالی

غباری آمد و دیگر حسینم را ندیدم من

 

خدا میخواست او را کشته، من را دربدر بیند

به امر حق بلا و داغ را بر جان خریدم من

 

دمی که اسب بی صاحب به خیمه غرقِ خون آمد

ز خود بیخود شدم مادر، گریبان می دریدم من

 

چه گویم مادر مظلومه، بهتر که ندیدی تو

چه جوری از حرم تا قتلگه را میدویدم من

 

دو دستم را که زیر نعش او بُردم، به او گفتم:

نه از حق نا امیدم من، نه از تو دل بریدم من

 

به او گفتم برادر جان؛ صبوری میکنم اما

دعایم کن، که خود راه اسارت برگزیدم من

 

منم اُم المصائب دخترِ اُم اَبیهایم

چهل منزل همه بارِ ولایت را کشیدم من

 

قسم بر آن مصیبتهای سنگینِ تو در کوچه

مصیباتِ تو را، از شام تا کوفه چشیدم من

 

به ناموسِ علی هم شام، هم کوفه، جسارت شد

جواب یاحسینم، حرفهای بَد شنیدم من

 

مکرر معجر پاره، مکرر گوش و گوشواره

مکرر چادر خاکی، خود از نزدیک دیدم من

 

چگویم یا رسول الله، شرم از درد دل دارم

از آن چشمانِ هیزی که هزاران خار چیدم من

 

در آن مجلس که بیگانه یتیمت را کنیرك خواند

فقط با حربة نفرین، نفسهایش بریدم من

 

قسم بر پرچم عباس، فاتح آمدم مادر

قسم بر چادر خاکی علمدار رشیدم من

 

بنام نامیِ حیدر سخن آغاز چون کردم

سپاهِ کوفه را با خطبه ام از هم دریدم من

 

دوباره بعد دهها سال شد نام علی زنده

پیام کربلا دادم، سفیر هر شهیدم من

 

خرابه رفتم اما دینِ حق آباد شد تا حشر

به این فتح و ظفر با دختری کوچک رسیدم من

 

ز کلُ یومٍ عاشورا هزاران اربعین خیزد

و دشمن نا امید اما ز دل غرق امیدم من




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


مدینه می طلبد با برادرم باشم

چه خوب بود که همراه مادرم باشم

 

مدینه ! زینب مظلومه بی حسین آمد

روا نبود که من بی برادرم باشم

 

رسد بگوش ، صدای تلاوت حسنم

دلا بکوش که همدرد باورم باشم

 

فضای شهر بدون حسین تاریک است

نشد به سایۀ خورشید انورم باشم

 

مدینه ! جای تو خالی چه کربلایی بود

چگونه روای سالار بی سرم باشم

 

مدینه ! زینب زهرا کجا و بی یاری

ز بی کسی است که سالار لشگرم باشم

 

بغیر پیرهن پاره ارمغانی نیست

چه تحفه ایست ، که مدیون مادرم باشم

 

هزار شکر که ما را اسیر دید خدا

همانکه خواست نگهدار معجرم باشم

 

مدینه ! دست مرا کوفه بست ، منزلها

گمان نداشت چنین یار رهبرم باشم

 

ز بس بحال پریشان و خسته خندیدند

هنوز غمزدۀ حال مضطرم باشم

 

مدینه ! باغ و بهارم خزان شده یکجا

منم که شاهد گلهای پرپرم باشم

 

مدینه ! زیور و خلخال دختران کَندَند

چگونه راویِ غمهای دیگرم باشم

 

مدینه ! امّ بنین را بگو مدد بدهد

که سوگوار امیر دلاورم باشم

 

خبر کنید به دیدار ، امّ لیلا را

که داغدار تنِ چاک اکبرم باشم

 

رباب را ننشانید زیر سایه که گفت :

تمام عمر عزادار همسرم باشم

 

مرا بدیدنِ گهواره هیچ حاجت نیست

که فکر غارت گهوار اصغرم باشم

 

رها کنید اهالی ! که تا سحر ، امشب

به گریه معتکفِ جدّ اطهرم باشم

 

دلم هوای مناجات دلبرم کرده

کجاست قاری زینب که محترم باشم

 

به قبر مخفی مادر گریز باید زد

که نوحه خوان حریم پیمبرم باشم

 

دعا کنید گرفتار فتنه گر نشوید

که من اسیر همین خصم کافرم باشم




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


مـن حامــل ســلام سـران بریـده‌ام

مادر! سؤال کن که بگویم چه دیده‌ام

 

داغ حسین تو کمرم را شکسته است

تیر شکسته یا کـه کمـان خمیده‌ام؟

 

جانم به لب رسیده در این ره هزاربار

تـا در کنـار تـربت جــدم رسیـده‌ام

 

جز آب تیغ و نیزه و شمشیر کوفیان

آبـی نداده‌انـد بــه گل‌هـای چیده‌ام

 

بار غمی کز آن کمر آسمان شکست

من با قد خمیده بـه دوشم کشیده‌ام

 

از لحظه‌ای که چشم به دنیا گشوده‌ام

نـاز غم حسیـن بـه جانـم خریـده‌ام

 

مـن داغــدار فاطمـۀ چــار‌سالــه‌ام

سوغات، گشتـه پیرهن آن شهیده‌ام

 

در زخم‌هـای آبله گم‌گشتـه پای من

از بس بـه روی خار مغیلان دویده‌ام

 

هم گریه بر حسین تو کردم قدم‌قدم

هم لحظه‌لحظه خنـدۀ دشمن شنیده‌ام

 

در قتلگه چو کـوه، مقـاوم بُـدم، ولی

در مجلس یزیـد، گریبــان دریـده‌ام

 

«میثم» به سوز سینه از آن سوخته که من

آتــش درون سینــۀ او آفــریــده‌ام 




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


یارسول الله برخیز ارمغان آورده‌ام

از یتیمانِ حرم یک کاروان آورده‌ام

 

دستباف مادرم شد، پاره پاره پیرهن

زین سفر بنگر چه سوغاتی گران آورده‌ام

 

رفتم از پیشَت اگر با لشگری از محرمان

کاروان را همره نامحرمان آورده‌ام

 

آستین ها شد بجای چادرِ زنها حجاب

با چه وضعی دختران را نزدتان آورده‌ام

 

از کنیزک خواندن ناموس، نشنیده بگیر

من اماناتِ تو را با نیمه جان آورده‌ام

 

این عبا عمّامه، این شمشیر، این هم خاتمت

من دلی پُر نزد تو از ساربان آورده‌ام

 

داغ هفتادو دوتن، یک صبح دیدم تا غروب

خود مپرس از من چرا قدّی کمان آورده‌ام

 

از جوانان بنی هاشم فقط سجاد ماند

جمع را همراهِ مولای جوان آورده ام

 

یارسول الله، یاجدّا حسینت کشته شد

خویش را از قتلگه بر سرزنان آورده‌ام

 

کوفیان می‌خواستند از دین نماند، هیچ چیز

پرچم اسلام، با نطق و بیان آورده‌ام

 

خوب میدانی که در شام آبرویم ریختند

با دلی خون، آبرویی جاودان آورده ام

 

همچو صدها خطبه، فریاد رقیه کار کرد

گر چه از آن نیمه شب دردی نهان آورده




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


من از سفـر، جگر داغدیـده آوردم

سرشک دیـده و قد خمیده آوردم

 

من از دیـار شهیـدان عشق می‌آیم

پیام‌هـــا ز گلــوی بریــده آوردم

 

رسیده بـر جگـم زخم نیزۀ خولی

خبر ز سینـۀ از هم دریـده آوردم

 

گـزارش بـدن پــاره‌پــاره را دارم

خبر ز پیکر در خون کشیده آوردم

 

ز دشت کرب‌وبـلا پاره‌پاره پیرهنی

ز شش برادر در خون تپیده آوردم

 

خجالتم مده ای باغبان گلشن وحی

سلام بر تو ز گل‌های چیده آوردم

 

برای مـادر مظلومه چادری خاکی

از آن سه‌ساله یتیم شهیده آوردم

 

در این سفر عوض درّ و گوهر و یاقوت

برای مـادر خـود اشک دیـده آوردم

 

من از محل یهـودی‌نشین شـام آیم

ز بام سنگ به فرقم رسیـده می‌آیم

 

ز آفتاب رسالت از این سفر «میثم!»

خبر ز مـاه به خـون آرمیـده آوردم 




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


دلی پرخون برایش مانده و چشمان تر زینب

چه سوغاتی به همراه آورد از این سفر زینب

پریشان شد زمین، هفت آسمان پیچید و در هم شد

ولی از این جهان دارد دلی آشفته تر زینب

در آن صحرا که هر کس را نصیبی از مصیبت شد

همه داغ جوان دیدند، اما بیشتر زینب

غروب از سر گذشت و "سر" گذشت و سرگذشتش را...

که دنیا خوب می داند چه آورده است بر زینب

زمانی را که دنیا در تب سجاد می سوزد

امامی نیست پرچم را برافرازد، مگر زینب

به حق که سفره زهرا چه مردان بزرگی را

نمک پرورده اش کرده، پدر، همسر، پسر، زینب!




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/30 | 03:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت ام البنین(س)-مصائب-برگشت کاروان به مدینه


دگر این کاروان یاسی ندارد

که با خود شور و احساسی ندارد

بیا ام البنین برگشته زینب

ولی افسوس عباسی ندارد

***

مزن آتش به جان ای نور عینم

مخوان از ماهِ مَـقطُوع الیدَینم

چه شد در کربلا هستیِ زهرا؟

حسینم وا حسینم وا حسینم

***

سرشته از غم زهرا گِلش بود

نگاه تار زینب قاتلش بود

نیفتاد از لبش نام حسینش

اگر چه داغ سقا بر دلش بود ...

***

... ولی زینب چه با احساس می خواند

از آن بُهبوهه ی حساس می خواند

کنار قبر زهرا نیمه ی شب

چقدر از غیرت عباس می خواند




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه، وفات حضرت ام البنین(س)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/02/3 | 05:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)


کیست این زن ز دور می آید

با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح

جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی ست

گل گل صورتش رد سیلی ست

هر طرف وای وای و همهمه ست

عجب این زن شبیه فاطمه ست

رنگ و بوی حسین دارد او

شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست

محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید

زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین

قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است

چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!

زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!

میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!

وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی

زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟

این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!

کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن

ای کبودای تازیانه ی من!




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/10/18 | 05:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)


مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن دامن آوردم

مدینه! در برویم وا مکن چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه، یک گلستان گُل اگر در کربلا بُردم

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم

که پیروزی به کف در رزم با اهریمن آوردم

مدینه، این اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر

چه ها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم

مدینه، یوسُف آل علی را بردم و اکنون

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه، از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه پیغام سرِ دور از تن آوردم

مدینه، گر به سویت زنده برگشتم مکن عیبم

که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم




✔️ موضوع : حضرت زینب كبری(س)، بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/10/18 | 05:08 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت كاروان به مدینه

 

همه جا عطر یاس می آمد

عطرِ یاس پیمبر رحمت

خیمه می زد به پشت دروازه

عابد اهل بیت با زحمت

 

داشت خواب مدینه را می دید

دختری كه به شام تهمت خورد

ناگهان دیده بر سحر وا كرد

چشم خیسش به شهر عصمت خورد

 

دید فریاد «طَرّقوا» آید

كوچه وا شد به محمل زینب

گفت: اُم البنین بیا اما

دست بردار از دلِ زینب

 

گفت اُم البنین ببین زینب

با چه اوضاعی از سفر برگشت

از حسین تكه های پیراهن

از ابالفضل یك سپر برگشت

 

بر بلندی همین كه خیمه زدند

یاد گودال كربلا افتاد

سایه ی خیمه بر سرش كه رسید

یاد آتش گرفته ها افتاد

 

گفت یادم نمی رود هرگز

دلبرم رفت و روز ما شب شد

آن قدر نیزه رفت و آمد كرد

بدن شاه نامرتب شد


ادامه این شعر

✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : شنبه 1391/10/16 | 07:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند

میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا

عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش

میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد

برای آن چه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی

هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت

و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد

به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : شنبه 1391/10/16 | 07:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


زینب آئینه ی جلال خداست

چشمه ی جاری كمال خداست

ردّ پایش مسیر عاشوراست

خطبه هایش سفیر عاشوراست

مثل كوهِ وقار برگشته

وه چه با افتخار بر گشته

غصّه و ماتم دلش پیداست

رنگ مشكی محملش پیداست

پشت دروازه خواهری آمد

خواهر بی برادری آمد

خواهری كه تنش كبود شده

رنگ پیراهنش كبود شده

نیمه جانی كه كاروان آورد

با خودش چند نیمه جان آورد

كاروانی كه شیر خواره نداشت

گوش هایی كه گوشواره نداشت

گر چه خورشید عالمین شده

چند ماهی ست بی حسین شده

چند ماه است دیده اش ابری ست

بر سرش سایه ی برادر نیست

آسمان بود و غم اسیرش كرد

خاطرات رقیه پیرش كرد

رنگ مویش اگر سپیده شده

بارها بارها كشیده شده

بهر اُمّ البنین خبر آورد

از ابالفضل یك سپر آورد

از حسینش فقط كفن آورد

چند تا تكّه پیرهن آورد




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : جمعه 1391/10/15 | 09:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام سجاد(ع)-بازگشت کاروان به مدینه

 

بشیر! این جا که عقل و عشق مات ست

مدینه، وادی صبر و ثبات ست

مدینه، شهر خون، شهر شهادت

مدینه، ساحل عشق و نجات ست

مدینه! دیده‏ام من کربلائی

که چشمم تا ابد شط فرات ست

مدینه! با هزار اندوه و حسرت

مرا یک سینه رنج و خاطرات ست

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!

مدینه! من که با غم همنشینم

جهان سوزد ز آه آتشینم

شمیم بوستان طا و هایم

شکوه لاله ‏زار یا و سینم

ببین شور حسینی در نگاهم

بخوان شوق شهادت از جبینم

فروغ دیده‏ی زهرای مظلوم

پناه خلق، زین ‏العابدینم

چه گویم از حدیث هجر و غم هاش؟

مرا مادر نمی‏زاد از ازل کاش!  


ادامه این شعر

✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه، شهادت امام سجاد(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1390/11/10 | 06:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رباب(س)-بازگشت کاروان به مدینه

 

شکسته پشت غم از بار غصه های رباب

از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب

به سوز سینه ی گهواره داغ غم زده است

شرار زخم دل خون لای لای رباب

و تار صوتی آتش گرفته می فهمد

که آمده چه بلایی سر صدای رباب

برای کودکش آن قدر آه و ناله نکرد

که چشم مشک پر از اشک شد به جای رباب

به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین

کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب

قنوت صبر گرفته برای حلق علی

خدا کند به اجابت رسد دعای رباب

میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب

سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب

و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد

به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب

"رقیه" آمده از یک فرشته می پرسد

پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟

و فکر می کنم آب فرات گِل شده است

که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب

خدا به داد دل خاطرات او برسد

چه می کشند خیالات انزوای رباب   




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه، حضرت علی اصغر(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1390/11/9 | 06:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


سوی دروازه های شهر نبی

کاروانی زدور می آید

کاروانی که از میانه ی آن

عطر عشق و حضور می آید


زودتر زان که قافله برسد

قاصدی آمده ز جانبشان

قاصدی که سیاه پوشیده

مو پریشان و دیده اش گریان


در میان مدینه با ناله

می دود داد میزند: مردم

"پور شیر خدای را کشتند

عوض چند کیسه ی گندم"


همه از خانه ها برون آیید

حاجی داغ دیده آمده است

دختر سید زنان جهان

قد و بالا خمیده آمده است

   


ادامه این شعر

✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1390/11/9 | 06:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


آمدم از سفر، مدینه سلام

خسته و خون جگر مدینه سلام

با شکوه و جلال رفتم من

دیده ای با چه حال رفتم من

وقت رفتن غرورِ من دیدی

آن شکوهِ عبورِ من دیدی

محملم پرده داشت یادت هست؟

جای دستی نداشت یادت هست

ثروت عالمین بود مرا

دلبری چون حسین بود مرا

دستِ عباس پرده دارم بود

علی اکبرم کنارم بود

هر زنی یک نفر مُلازم داشت

نجمه مه پاره ای چو قاسم داشت

کاروان آیه های کوثر داشت

روی دامان رباب اصغر داشت

حال بنگر غریب و سرگشته

کاروان را چنین که برگشته

با غمِ عالمین آمده ام

کن نظر بی حسین آمده ام

ای مدینه خمیده برگشتم

زار و محنت کشیده بر گشتم

با رسولِ خدا سخن دارم

بر سرِ دست پیرهن دارم

دل من شاکی است یا جدّاه

چادرم خاکی است یا جدّاه

سو ندارد ز گریه چشمانم

پینه بسته ببین به دستانم

خاطرت هست ناله ها کردم

دست بر سر تو را صدا کردم

از حرم سویِ او دویدم من

هر چه نادیدنی ست دیدم من

من غروبی پر از بلا دیدم

شاه را زیر دست و پا دیدم

آن چه را کس ندیده من دیدم

صحنۀ دست و پا زدن دیدم

خنجری کُند و حنجری دیدم

تَه گودال پیکری دیدم

آه جَدّاه امان ز صوتِ حزین

جملۀ آخرم به اُمّ بنین

پسرت تکیه گاه زینب بود

مرد بود و سپاه زینب بود

پسر تو ز زین اسب افتاد

ضربه هایِ عمود کار دستش داد

او زمین خورده و بلند نشد

سرِ او روی نیزه بند نشد




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : شنبه 1390/11/8 | 06:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


صدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى آید 

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید 

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش 

به چشم آیینه ایزد نمایى تار مى آید 

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت 

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید 

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید 

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید 

بیا ام البنین با دیدۀ گریان تماشا کن 

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : شنبه 1390/11/8 | 06:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان اسرا به مدینه


مدینه رو به سوی تو دوباره آوردم

به همرهم دل پر از شراره آوردم

مدینه باز مکن دربه روی من زیرا

ز کوی عشق غمی بی شماره آوردم

مدینه سوی تو این کاروان عاشق را

گهی پیاده و گاهی سواره آوردم

من این سفینۀ در خون نشسته را با خود

ز موج خیز بلا تا کناره آوردم

مدینه این چمن غنچه های پرپر را

ز زیر تیغ غم و سنگ و خاره آوردم

ستاره های شب افروز من به خون خفتند

کنون خبر ز شب بی ستاره آوردم

پس از شکفتن لبخند خون گرفتۀ عشق

خبر ز کودک و از گاهواره آوردم

در این رسالت عظمی، تمام عالم را

به پای خطبه خود بر نظاره آوردم

دلم ز غارت گلچین لبالب از خون است

اگر اشاره ای از گوشواره آوردم

اگر ز یوسف زهرا نشانه می طلبی

نشانه پیرهنی پاره پاره آوردم

«وفائی» ازغم و دردم اگر سخن گفتم

ز صد هزار سخن یک اشاره آوردم




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1390/10/26 | 08:54 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

 بازگشت به مدینه

 

سلام ای روضه طاها مدینه

سلام ای جنت الزهرا مدینه

تو ای هم ناله دیرینه دل

حکایت کن ز زخم سینه دل

تو درد و غصه ها بسیار دیدی

شرار و قنفذ و مسمار دیدی

ولی این بار سر کن قصه عشق

بگو با ما سخن از غصه عشق

سخن از خستگان عشق سرکن

جهان را از غم زینب خبر کن

بگو از کاروان خسته شام

زدلهای به خون بنشسته از شام

بگو از یاس های ارغوانی

ز اطفال نحیف و استخوانی  


ادامه این شعر

✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1389/11/7 | 03:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه

 

من که بر گشته ام از کرب و بلا

هست در صحن دلم روضه به پا

منکه بی یار و حبیب آمده ام

به مدینه چه غریب آمده ام

دیده ام داغ همه همسفران

شده ام همسفر خونجگران

دیدگانم که زغم گریانند

روضه خوان بدنی عریانند

بدنی که سر او بر نی بود

پای آن سر شده چهره کبود

بدنی که موی من کرد سپید

زخم و داغ از سم مرکب ها دید

آنکه شد پیر غم این دوران

اشک او کرد عدو را خندان

بیشتر از همه من رنجیدم

داغ یک غافله یوسف دیدم

گر قد و قامت من خم گشته

داغ بر دوش محرم گشته

من که پیغمبر عاشورایم

خجل از مادر خود زهرایم

چونکه از یوسف خونین بدنش

درکفم هست فقط پیرهنش

دلم از غصه یارم تنگ است

آه سوغات سفر خونرنگ است

منکه از داغ حسین افسردم

کاش در کرب و بلا می مردم




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1389/11/7 | 03:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه


عمر سفر آمد به سر مدینه

داغ دلم شد تازه تر مدینه

فریاد زن اعلام کن خبر ده

برگشته زینب از سفر مدینه

از کربلا و شام و کوفه سوغات

آورده ام خون جگر مدینه

هم داده ام از دست شش برادر

هم دیده ام داغ پسر مدینه

از کاروان بی حسین و عباس

ام البنین را کن خبر مدینه

گردیده جسم یوسف پیمبر

از قلب زینب پاره تر مدینه

پیراهن او را بگیر از من

بر مادرم زهرا ببر مدینه

بر یوسف زهرا ز سوز سینه

قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

جان مرا لب تشنه سر بریدند

هجده عزیزم را به خون کشیدند 


ادامه مطلب

✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1389/11/7 | 03:07 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

بازگشت کاروان به مدینه

 

باز آمدم از سفر مدینه

راهم ندهی دگر مدینه

هفتاد و دو داغ روی داغم

آتش زده، بر جگر مدینه

راهم ندهی به خود که دارم

از کرب و بلا خبر مدینه

با داغ حسین، چون کنم رو

بر قبر پیامبر مدینه؟

یک جامه، ز هیجده عزیزم

آورده‌ام از سفر مدینه

با هر قدمم به پیش رو بود

پشت سر هم خطر مدینه

بودند مواظبم به هر گام

هفتاد بریده سر مدینه

والله به چشم خویش دیدم

چوب و لب و طشت زر مدینه

هفتاد و دو داغ اگر چه می‌زد

دائم به دلم شرر مدینه،

والله که داغ آن سه ساله

خم کرد مرا کمر، مدینه

شمشیر حسین، بودم امّا

بر سنگ شدم سپر مدینه

گه در دل حبس، گه خرابه

کردم شب خود سحر مدینه

کشتند سکینه را به گودال

روی بدن پدر، مدینه

خورسندم از اینکه در، ره دوست

دادم، دو نکو پسر مدینه

با آن‌همه غم، مصیبت شام

بود از همه سخت‌تر مدینه

در شام بلا به چشم تحقیر

کردند به ما نظر مدینه

ای کاش شوند همچو «میثم»

بر ما همه، نوحه‌گر مدینه




✔️ موضوع : بازگشت کاروان به مدینه،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1389/11/7 | 03:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات