اخلاقی-اندرز


دل سرّ نهان خود نگه می دارد

تا مرز بیان خود نگه می دارد

هرگز نشود دچـار انـدوه و بلا

هر کس که زبان خود نگه می دارد




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/06/31 | 04:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

تقدیم به روح ملکوتی شاعر اهل بیت مرحوم خوشزاد(ره)

غزل اخلاقی برای نوکران اباعبدالله(ع)


دلا بزم حسین بن علی دعوت نمی خواهد

اگر خواهی بیا این آمدن منت نمی خواهد

به هنگام عزاداری ریا را دور کن از خود

که اینجا معرفت می خواهد و شهرت نمی خواهد

مگو اشک فلانی حقه بازی هست و نیرنگ است

فضولی تا به کی خاموش شو صحبت نمی خواهد

به زور و پول نتوان هیئتی ها را کنی تطمیع

حیا کن شرم کن بزم عزا قدرت نمی خواهد

هوسبازی مکن تهمت مزن بر عاشق صادق

اگر پاک است دامان کسی تهمت نمی خواهد

اگر خواهی که هیئت را کنی بازیچۀ دستت

حسین از مردمانِ بی خرد بیعت نمی خواهد

به کنج خانه "خوشزاد" است و ذکر یا حسین زیرا

که نوکر نوکر است و مجلس و هیئت نمی خواهد




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/06/4 | 10:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


اى كه مى خواهى جمال بى مثال یار را

در حریم دل چرا ره مى دهى اغیار را

دیدن نادیده را عشق خودى ها حائل است

از خودى بگذر كه تا بى پرده بینى یار را

درس هشیارى برو در مكتب مستان بخوان

زانكه این مكتب به مستى مى كشد هشیار را

در مسیر عشق همچون میثم خرمافروش

با على باش و به گردن نه طناب دار را

"روزه دارى" را دهان بسته تنها شرط نیست

طاقت اُشتر به ما ثابت كند این كار را

پاك كن زآیینۀ دل گرد خودبینى كه كور

با عصایى مى كند پیدا رهِ هموار را

گر كه در حصن امان خواهى ز حق اذن دخول

در كف نفس دنى هرگز مده افسار را

در مذاق اهل عالم حرف حق تلخ است تلخ

زهر گردد چون شكر، دارو شود بیمار را

در مقام خاكسارى همچنان «ژولیده» باش

كز مسیر خاكسارى یافت این آثار را




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/06/3 | 08:41 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

اخلاقی-اندرز


شاعر نشدم از این و آن بنویسم

از قیمت آب و نرخ نان بنویسم

شاعر شده ام که هر زمان شعر آمد

از حضرت صاحب الزّمان بنویسم




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/05/23 | 05:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی-نماز


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشۀ سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیّتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجدۀ سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجدۀ راحت نتوان کرد

تا فکر من از قِسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهرۀ بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نانِ حلالیم

در سجدۀ ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/05/22 | 05:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


فلک با بخت من دایم به کینست

که با من بخت و دوران هم به کینست

گهم خواند جهان گاهی براند

جهان گاهی چنان گاهی چنینست

که می‌داند که خشت هر سرایی

کدامین سروقد نازنینست

ز خاک شاهدی روییده باشد

به هر بستان که برگ یاسمینست

وفایی گر نمی‌یابی ز یاری

مده دل گر نگارستان چینست

وفاداری مجوی از دهر خونخوار

وفایی از کسی جو که امینست

ندارد سعدیا دنیا وقاری

به نزد آن کسی کو راه بینست




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/05/21 | 05:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مناجات اخلاقی-اندرز


ما که حالا چنین زمین گیریم

روزگاری در آسمان بودیم

پر پروازمان که وا می شد

می پریدیم و بی نشان بودیم

 

خوب بودیم و خوب می دیدیم

پاک بودیم و پاک می رفتیم

متدیّن بدون بار گناه

زیر خروار خاک می رفتیم

 

همه در زیر سایه ی قرآن

همه مشغول زندگی بودیم

لحظه های جوانی خود را

در مناجات و بندگی بودیم

 

بر سر شانه هایمان هر شب

کیسه های کریم می بردیم

نان افطار سفره هامان را

از برای یتیم می بردیم

 

 

لقمه نانی که بود می خوردیم

کی به فکر غذای فردا بود

اهل از خود گذشتگی بودیم

دلمان دل نبود دریا بود

 

هر شب جمعه کنج خانه مان

سر سجاده ی دعا بودیم

با همان ذکر السلام علیک

زائر صحن کربلا بودیم

 

هر کجا خیمه می زدیم با خود

کوله بار امید می بردیم

شاد بودیم از اینکه هر لحظه

روی شانه شهید می بردیم


ادامه این شعر

موضوع: اخلاقی و اندرز،  مناجات با خـدا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/05/20 | 05:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


آری همین امروز و فردا باز می‌گردیم

ما اهل آن جاییم از این جا باز می‌گردیم

با پای خود سر در نیاوردیم از این اطراف

با پای خود یک روز اما باز می‌گردیم

چون ابرها صحرا به صحرا برد ما را باد

چون رودها صحرا به صحرا باز می‌گردیم

این زندگی مکثی‌ست ما بین دو تا سجده

استغفراللهی بگو، ما باز می‌گردیم

بین جماعت هم نماز ما فرادا بود

عمری ست تنهاییم و تنها باز می‌گردیم(1)

ما عاقبت "انا الیه راجعون" بر لب

از کوچه بن بست دنیا باز می‌گردیم

***

(1)و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره( همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان)انعام/94




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/05/8 | 12:29 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

اخلاقی-شب قدر


رمضان کشتی نوح است نمانید شما

ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبانهای شب قدر چنین می گویند

این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند

هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدستۀ سبز ازلی

چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل

روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج

دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ

دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا

گردخورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر

داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفرۀ نورید و دعا

چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم

شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیرۀ باران بودند

همم از طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب

چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او

دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع

در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند

ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر

مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل

زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم

کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود

ای که فردای زمین را نگرانید شما


ادامه این شعر

موضوع: مناجات با خـدا،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/05/5 | 04:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

اخلاقی-عرفانی


دیده‏ای نیست نبیند رخ زیبای تو را

نیست گوشی که همی ‏نشنود آوای تو را

هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز

کس نجوید به جهان جز اثر پای تو را

رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار

به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را

قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد

آنکه در خواب ببیند قد رعنای تو را

به کجا روی نماید که تواش قبله نه‏ای؟

آنکه جوید به حرم، منزل و ماوای تو را

همه جا منزل عشق است؛ که یارم همه جاست

کور دل آنکه نیابد به جهان، جای تو را

با که گویم که ندیده است و نبیند به جهان

جز خم ابرو و جز زلف چلیپای تو را

دکۀ علم و خرد بست، درِ عشق گشود

آنکه می‏داشت به سر علّت سودای تو را

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر

نتوان شرح کنم جلوه والای تو را




موضوع: امام خمینی(ره)،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/04/12 | 02:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی-احترام به مادر


روح و روان عالم از روح روان مادر است

جان جهان و جان من بسته به جان مادر است

تیغ مکش به روی او پاس ادب  نگاهدار

نالۀ صبح و آه شب تیر و کمان مادر است

خواهی اگر روی بهشت بوسه بزن به پای او

چشمۀ پاک سلسبیل اشک روان مادر است

باغ و بهار عمر او وقف تو گشته ای جوان

طعنه مزن به پیری اش فصل خزان مادر است

غره مشو به شهرتت داده خدای قدرتت

نام و نشان هر کس از نام نشان مادر

ناز تو او کشیده است گر گله می کند مرنج

به ز هزار مرهمی زخم زبان مادر است




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/04/11 | 11:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغب ست و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/04/10 | 04:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

اجتماعی-اخلاقی


پُر است شهر من و تو ز شب نشینی ها

و هست جرم من و تو عقب نشینی ها 

کنار پلک خیابان غریزه می جوشد

و کوچه شرم گناه کبیره می نوشد

چه شد که این همه شهر از غرور خالی شد

نصیب غیرت ما فصل خشک سالی شد

چه شد که این همه مردم ز خویش وا رفتند

دعا رها شده، دنبال ادعا رفتند

نشسته ایم که شاید خدا کند فرجی

و یا دوباره امام رضا کند فرجی

حضور«من» شده پررنگ تر ز «ما» امروز

به مرتضی قسم این نیست کار ما امروز

به مرتضی قسم احساس ها طلایی نیست

و هیچ عاطفه ای خالص و خدایی نیست

پر است شهر ز انبوه نابسامانی

و نیست چاره بر این درد، این پریشانی

اسیر فتنه ی کلاش ها شدن تا کی؟

حصار رخوت عیاش ها شدن تا کی

مغازه ها همه گنجینه ی نحوست هاست

خریدها همه آلوده ی عفونت هاست

پُریم گرچه ز احساس های تازه شدن

شکسته حرمت مقیاس های تازه شدن

کجا؟ چگونه بگوییم دردهامان را

تب غریزه ز کف بُرده مردهامان را

و خواهران من و تو که پر ز شور و شرند

برای لقمه ی احساس و عشق در به درند

چقدر دختر خود را ز شب بترسانیم

و قلب کوچک او را چنین بلرزانیم

چقدر قصه بگوییم «شهر نا امن است»

و یا بهانه بجوییم «شهر نا امن است»

برای من و تو آیا قفس شدن کافی است؟

به پاسبانی او از نفس شدن کافی است؟

کدام پنجره را باز دیده ای بر شهر

کزان برون نتراود نحوستی در شهر

پُر است کوچه و مسجد تهی ز جمعیت است

مگو به من که هدف کیفیت نه کمیت است

هراس من نه ز پُرها و نه ز خالی هاست

هراس من فقط آهنگ خشکسالی هاست

گرفته اند خدا را ز بچه های شما

دل همیشه رها را ز بچه های شما

کشانده اند به دل ها مسیر شهوت را

که برده اند ز یاد آیه های رحمت را

نشسته ایم و دزدان خدای پستوی اند

من و تو این طرف آن ها ولی در آن سوی اند

کنون که مغز جوان های ما محاصره است

بدان زمان شبیخون، دم مخاطره است

به این بهانه که با کار خویش درگیریم

درست نیست دل از کار شهر برگیریم

من و تو پیش تر آتش مزاج تر بودیم

سروش قافله ای پُر رواج تر بودیم

کلاه از من و قاضی نمودنش با تو

خروش از من و گوش شنودنش با تو

گناه من و تو بود این گناه شهر نبود

به جز گرفتن این موج عیب شهر چه بود

شب از هبوط خطا پلک شهر سنگین است

و از ترانه ی ابلیس کوچه غمگین است

به مرتضی قسم این جز تب تباهی نیست

در انتهای خط ما به جز سیاهی نیست

به مرتضی قسم امروز را حسابی هست

برای غفلت این روزها عذابی هست

چرا به کارِ گره خورده سر فرو نکنیم

و با اهالی فتنه بگو مگو نکنیم

مخواه دست ز آیین خویش برداریم

سکوت کرده و دل را به درد بسپاریم

مخواه بر من و بر خود عقب نشینی را

مخواه رونق بازار شب نشینی را

صبور بودن امروز رستگاری نیست

به مرتضی قسم این جز گناهکاری نیست




موضوع: فرهنگی، اجتماعی و سیاسی،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/03/24 | 12:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

اجتماعی-سیاسی-اخلاقی


من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست

آواز کوچه، لحن خیابان عوض شده ست

تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است

حتی صدای گریه ی باران عوض شده ست

عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است

این روزها که معنی عرفان عوض شده ست

خان ها و خواجگان همه جا صف کشیده اند

مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست

سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟

آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟

قرآن شکیل تر شده، انسان حقیرتر

شاید کمی معانی قرآن عوض شده ست

"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"

شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست

این روزها چقدر قم از دست رفته است

این روزها چقدر خراسان عوض شده ست

ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم

سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست

انسان روزگار مرا ای خدا ببین

انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است

ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست




موضوع: اخلاقی و اندرز،  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/03/24 | 08:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عرفانی-اخلاقی


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهرۀ بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامۀ زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

***

غزل مقام معظم رهبری


تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهرۀ بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطۀ پرگار شدی

خرقۀ پیر خراباتی ما سیرۀ توست

امت از گفتۀ در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسای مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی




موضوع: امام خمینی(ره)،  امام خامنه ای(حفظه الله)،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/03/13 | 05:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

محکومیت هتک حرمت حرم حجر بن عدی(ره)


لطف تاریخ ها به تکرار است

به مرور هزاره های قدیم

به نگاه و تجاربی که جدید

نه به شکلی که مانده در تقویم

مثلا فرض کن زمان علی ست

روزگار بنی امیه شده است

شیعه در غربت علی پنهان

اُموی ها دوباره آمده و

فکر جنگند با امام زمان

حکمیت نرفته وا ندهیم!

با خودت فکر کن که بی طرفی

عاقبت انتخاب خواهی کرد

یا که از اصل می شوی آباد

یا در آخر خراب خواهی کرد

مرز صفّین مثل مو شده است

در همین گیر و دار می بینی

همه جای جهان پر از سلفی ست

و تو ماندی در این میان که دلت

آن طرف رفته یا که این طرفی ست؟!

راستی نهروان همین بغل است!

شک و تردید می کند کاری

که فقط توبه از گناه کنی

دیگران راه را بیابند و

بنشینی فقط نگاه کنی

کربلا، با من و تو شکل گرفت

یک نفر می شود حبیب و دو بار

جان فدا می کند امامش را

یک نفر حُجر می شود که دو بار

قبر او رو کند مرامش را

شیعه یعنی تو هم دومرتبه باش

بار دوم برای من چیزی ست

قدر پوسیدن و نپوسیدن

یا پس از قرن ها فنا شده ام

یا که چون چشمه گرم جوشیدن

حال و روز مرا ببین و بترس!


ادامه این شعر

موضوع: اخلاقی و اندرز،  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/02/23 | 04:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


ای مرگ دیر کردی و طاقت تمام شد

ای زخم مرهمی که جراحت تمام شد

دنیا حکایتی شد و بعد از هزار سال

یک شب به ما رسید و حکایت تمام شد

می خواستم برای دلم گریه سر دهم

نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد

گفتم دریغ و وا اسفا ... خنده کرد مرگ

یعنی چه جای گریه ندامت تمام شد

می خواستم شهید شهادت شوم نشد

پنداشتم که دور شهادت تمام شد

از رستخیز واقعه روحم گذر نکرد

خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/10/24 | 08:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


به حریم قُرب خدا كسی، ز رهِ ریا ننهاده پا

نرسی به قرب خدا اگر، نشود بَری دلت از ریا

تو كه مستی از مِی خودسری، تو كه گشته‌ای ز خدا بری

ز چه نام قُرب خدا بری، تو كجا و قُرب خدا كجا؟

پی مال و مكنت و سیم و زر، مكن از طریق خطا گذر

مفكن به غیر خدا نظر، كه نیفتی از نظرِ خدا

تو نمك‌ چشیدۀ آن شهی، ز قبول و رد وی آگهی

چه بد اختری كه رضا دهی، به هر آن چه او ندهد رضا

به تو آن چه گفته مجو، مجو، ز چرا و چون سخنی مگو

همه نیكویی چو رسد از او، دگر از تو چون و چرا، چرا؟

ز گنه رسیده دو صد تَعب، به دلت ز تاب و تنت ز تب

مدد از طبیب خِرد طلب، كه دهد مریض تو را شفا

ز چه دل‌شكسته شدی بسی، كه شكسته عهد تو را كسی

چه غم از جدایی هر خَسی، چو تو از خدا نشوی جدا

نَزنی به شَهد صفا لبی، نرسی به لذت یاربی

مدد ار طلب نكنی شبی، ز رخ نیاز و لب دعا




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/07/12 | 04:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


ساعات خدا را نبود خوب تر از صبح

بردار سر از بستر و فیضی ببر از صبح

مردان سحرخیز سراپا همه گوشند

تا بانگ مؤذن بدهد یک خبر از صبح

ترسم که چو هنگام سحر، خواب بمانی

خورشید که تابید نماند اثر از صبح

غارت زده آن است که چون صبح برآید

در خواب گران مانده نگیرد ثمر از صبح

برخیز که هنگام تماشای جمال است

پیوسته بُوَد حسن خدا جلوه گر از صبح

در روز قیامت به کفت برگ و بری نیست

نخل عملت گر نشود بارور از صبح

خیزند خدا یافتگان وقت سحرگاه

دارند محبان علی چشم تر از صبح

آنان که شب و روز در آغوش خدایند

با یاد خداوند بر آرند سر از صبح

همراه علی باش که شصت و سه بهار است

بیدار بُوَد دیدۀ او زودتر از صبح

"میثم" بگشا دیده و با گوهر، اشکی

تا شامِ ابد وصل خدا را بخر از صبح




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/07/11 | 04:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


یادش به خیر دست دعایی که داشتم

تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم

دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق

یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم

ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی

می پیچمت به شال عزایی که داشتم

دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل

یک لحظه باش جای عصایی که داشتم

ای آسمان دریچه ی نوری به من ببخش

امشب به یاد پنجره هایی که داشتم

این جاده ها کدام به آن خسته می رسند

مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟

دادم تو را به خسته ترین عابر زمین

مثل سمند نعل طلایی که داشتم




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/07/10 | 04:14 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


و عمر، شیشۀ عطر است، پس نمی ماند

پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد

که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند

که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان

که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/07/9 | 04:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجاتی-اخلاقی


ای دل اگر تو را قدری درد دین بود

قدر حسین و تعزیه اش بیش ازین بود

انصاف ده که جسم تو بر خواب گاه ناز

وآن گه به خاک، آن بدن نازنین بود

این شرط دوستی ست که او تشنه لب شهید

ما را به کام، شربت ماءِ معین بود؟

ما آب سرد را به تکلف خوریم و او

سیراب، زآب خنجر شمرِ لعین بود

ما اشک از او مضایقه داریم و چشم ما

بر چشمه سارِ کوثرِ خلد برین بود؟

ما آب شور بسته بر او، کوفیان فرات

این فرق بین، که با اثر مهر و کین بود

او بی دریغ سر دهد از بهر ما به تیغ

ما را دریغ ازو دل اندوهگین بود

ما پروریم جسم خود از ناز، ای دریغ!

کان جسم ناز پرور او بر زمین بود

عشرت کنیم، تعزیه اش می کنیم نام

حاشا که راه و رسم محبت چنین بود

هر لحظه سرگذشتی ازو گوش می کنیم

ناگشته زیب گوش، فراموش می کنیم




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/06/16 | 06:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی-اجتماعی


خـانـه هـامـان خالی از یاد خداست

سـیـنـه هامان خالی از سوز دعاست

سفره هامان رنگ رنگ و چرب و نرم

لقمه هامان شبهه ناک است و رباست

سودمان از راه مـکـر و حـیـلـه است

کسبمــان آلــوده و پوچ و خطاست

غـیـبـت و تـهـمـت شده گفتارمان

حرفمـان نفریـن و فحش و ناسزاست

روزهـا ســرگــرم نـیــرنگ و دروغ

نیمه شب هامان پر از عیش و غناست

بـی وفـایــی و خـیـانـت بـی شـمار

سینه هـا لبریـز بغض و کینه هاست

زنـدگــی هـامـان شـروعـش با گناه

جشـن هـامـان نـاپسنـد و نابجاست

صـوت شـادی هایمان موسیقی است

صوت قـرآن در عـوض وقت عزاست

دزدی و قـتـل و زنـــا عــادی شـده

هـر کـس از انجــام منکر بی اباست

بـی نمـازی، روزه خواری شایع است

شهرمـان در مـعــرض تـیـر بلاست

شـهـرمــان پـر گشتـه از افراد پست

در عـوض قحطـی مـردان خـداست


ادامه این شعر

موضوع: اخلاقی و اندرز،  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/06/15 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


آن چنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است

آن چه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کام جویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/06/14 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


در بهاران سری از خاک برون آوردن

خنده‌ای کردن و از باد خزان افسردن

همه این است نصیبی که حیاتش نامی

پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن

مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور

کز پیش آفت پیری بود و پژمردن

فکر آن باش که تو جانی و تن مرکب تو

جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

گو تن از عاج کن و پیرهن از مروارید

نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن

گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی

هم به مردی که گناه است دلی آزردن

صبح دم باش که چون غنچه دلی بگشائی

شیوه‌ی تنگ غروبست گلو بفشردن

پیش پای همه افتاده کلید مقصود

چیست دانی دل افتاده به دست آوردن

بار ما شیشه‌ی تقوا و سفر دور و دراز

گر سلامت بتوان بار به منزل بردن

ای خوشا توبه و آویختن از خوبی‌ها

وز بدی های خود اظهار ندامت کردن

صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه‌ی چشم

می‌توان هر چه سیاهی به دمی بستردن

از دبستان جهان درس محبت آموز

امتحان است بترس از خطر واخوردن

شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب

دست بشکسته مگر نیست وبال گردن




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/06/13 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی

 

تابع نفسیم و از رحمت گریزانیم ما ‏

پای تا سر از تغافل غرق عصیانیم ما

در عمل مانند صفر بی یک و صد هزار ‏

در مقام لاف بالا تر ز سلیمانیم ما ‏

سفره رنگین است و ما بی بهره از نعمات آن ‏

بی خبر از حرمت نان و نمکدانیم ما ‏

نعمت حق می خوریم و کفر نعمت می کنیم ‏

باز از حق طالب لطف فراوانیم ما

می دهد نان دیگری بر ما و از دون همتی ‏

بندۀ دونان برای لقمۀ نانیم ما

گرگ را بد نام از درنده خویی کرده ایم ‏

این عجب بین باز می گوئیم انسانیم ما

زندگی خود بهر ما یک دفتر دانایی است ‏

گر چه می خوانیم آن را باز نادانیم ما ‏

با وجود آن که مست خواب ناز غفلتیم ‏

ای خدا از کرده های خود پشیمانیم ما ‏

زاد راهی نیست ما را جز ولای مرتضی ‏

با تولای علی از اهل غفرانیم ما ‏

گفته پیغمبر که قرآن نیست از عترت جدا ‏

دوست دار عترت و خواهان قرآنیم ما ‏




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/06/8 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی-عرفانی


غمش در نهانخانۀ دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند

خِلَد گر به پا خاری، آسان برآرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند؟

پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم

غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست، مشکل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی

که در این چمن پای در گل نشیند

بنازم به بزم محبت که آن جا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

"طبیب"! از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل، نشیند؟




موضوع: اخلاقی و اندرز،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/06/7 | 05:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب

همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب

فاش ببین گه دعا روی خدا در اولیا

بهر جمال کبریا آئینة صفا طلب

گفت خدا که اولیا روی من و ره منند

هر چه که خواهی از خدا بر در اولیا طلب

سرور اولیا نبی ست وز پس مصطفی علی ست

خدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب

پیروی رسول حق دوستی حق آورد

پیروی رسول کن دوستی خدا طلب

چشم بصیرتت به خود نور پذیر کی شود؟

نور بصیرت دل از صاحب انّما طلب

شرعْ سفینهٔ نجات آل رسول ناخدات

ساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب

دم به دمم بگوش هوش می فکنند این سروش

معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب

خستهٔ جهل را بگوی خیز و بیا به جست و جوی

از بر ما شفا بجو از دم ما دعا طلب


ادامه این شعر

موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/06/6 | 06:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام

آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام

نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر

دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام

چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین

تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

از من بی‌عاقبت، آغاز هستی را مپرس

کز گرانخوابی سر افسانه را گم کرده‌ام

طفل می‌گرید چون راه خانه را گم می‌کند

چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده‌ام؟

به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود

من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/05/31 | 04:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

غزل اخلاقی


نکردیم کاری درین بندگی ها

ندیدیم خیری از این زندگی ها

از این زندگیها نشد کام حاصل

درین بندگیهاست شرمندگی ها

بیا عشق ویران کن صبر و طاقت

 که آسوده گردیم ز آسودگی ها

اگر هست خیری در آشفتگیهاست

که آشفته تر باد آشفتگی ها

ززنگار عقل آئینه دل سیه شد

خوشا سادگی ها و دیوانگی ها

رهی گر بحق هست شوریدگیهاست

خوشا عیش سودای شوریدگی ها

پریشان شو از زلف های پریشان

مجو خاطر جمع ز آسودگی ها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

که داریم از عمر شرمندگی ها

بیا بعد از این فیض بیدار باشیم

که مرگست بهتر ازین خفتگی ها




موضوع: اخلاقی و اندرز، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/05/30 | 04:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو